استيلا يافته كه ملك صفتان نيكوسيرت را در ميان ايشان مجال مقال و جاى بود و نمود بود .
گرچه از آتش دل چون خم مى در جوشم * مهر بر لب زده خون مىخورم و خاموشم
آرى طاوس ديده بازى كه از اخبار اخضار و ازهار باغ و راغ به كلاغان چشم پوشيده طلبكار مردار و مزابل دهد و مدح آن كند و ذمّ اين نمايد ، روى آسايش چگونه بيند و تصديق به قولش كى نمايند و كجا به راه آيند . طفل و عنّين را به وعده حور عين به كلفت تكليف و مشقّت طاعت چسان دعوت توان كرد و چون رغبت توان داد ، عنّين كجا و يافتن لذّت جماع ، نادان چگونه درك كند معنى متين .
پس اولى و انسب بود كه سايهء التفات به مصاحبت و آميزش اهل ظاهر عقل قاصر كه مقيّد ظاهرند نيندازيم و به عشرت معنوى و عيش باطنى پردازيم و از ميكده فناء به بتكده هواء نياييم ، كه جام صبوح كه كيفيّت فتوح به روح دهد بدل ندارد . جمعيّت خاطر و فراغبال و حضور دل را عوض نباشد و هواى لقاى ماعداى خدا ، كه در حقيقت هباست به ميل و تعلّقش نيرزد ، فرصت را فوت نبايد كرد و دولت اتصال به وصال بىزوال و مشاهده جمال لايزال را غنيمت بايد شمرد ، كه عن قريب صبح رحلت دميده و ساقى باقى بساط اين بزم را برچيده و مجلس به آخر رسيده ، و ندامت و پشيمانى سود ندارد .
غنيمت دان و مى خور در گلستان * كه گل با فاخته ديگر نباشد
پياله از بادهء سيّاله دوساله بىتكلّفانه از دست جانانه بگير و دركش كه وقت گذشت و مقصود مفقود و معدوم گشت . در چه كارى به خداى كه به خود آى و بدانكه بيخودى با خودى است و با خودى بيخودى موجود . فاستيقظ و انبته و لا تفعل من الحال و المآل .
در حلقهء گل و مل خوش خواند دوش بلبل * هات الصّبوح حيّوا يا أيّها السّكارى
هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى * كين كيمياى هستى قارون كند گدا را
فيا مخدومى المحمود ، يا خليلى المسعود ، قم حتى نتهيّأ للسّير و السّفر و النقل و التحويل من قرية خرابة مظلمة الوهم إلى بلدة معمورة منوّرة العقل و من سجن ضيق النفس إلى دار وسيع القلب و من مصر ملك العدم إلى صوب إقليم القدم و من مفازة عالم الخلق إلى رياض عالم الامر ؛ و نصير مستعدّا للرجوع من الناسوت إلى