چون رحمت او را غايتى و عنايت او را نهايتى نبود . رجاء واثق است كه شاهد مفقود مقصود باز روى نمايد . نظلم :
گرچه افتاده ز زلفش گرهى در كارم * همچنان چشم اميد از كرمش مى دارم
به صد اميد نهاديم در اين باديه پاى * اى دليل ره گم گشته فرومگذارم
چون منش در گذر باد نمى يارم ديد * با كه گويم كه بگويد سخنى با يارم
خوب ، وإن لم أكن آراه فهو تعالى يرانى ، يعلم افتقارى و حالى ، ويسمع سؤالى و مقالى . خداوند كريمى كه يك " يا صمد " سحرى گبر هفتاد ساله را چند بار جواب " لبيك عبدى " هده ، از وى چه سان نوميد توان شد . خواجه حافظ فرمايد :
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى * گفت باز آى كه ديرينهء اين درگاهى
همچو جم جرعه اى دركش كه زسر ملكوت * پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى
بر در ميكده رندان قلندر باشند * كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى
لمثل هذا فليعمل العاملون
خشت زير سروير تارك هفت اخترپاى * دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى
وفى ذلك فليتنا فس المتنافسون
اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل * كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى
فلا تعلم نفس ما أخفى لهم من قرة أعين جزاء بما كانوا يعملون .
سر ما و در ميخانه كه طرف بامش * به فلك بر شده ديوار بدين كوتاهى
فياأيها الرفيق الشفيق وياأيها الصاحب الوفيق الوثيق ، كن لله صادقا ولنا موافقا . خواجه حافظ :
حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم * كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جز صواحى و كتابم نبود يارونديم * تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
جام مى گيرم و از اهل ريا دور شوم * يعنى از اهل جهان پاك دلى بگزينم
بس كه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح * شرمسار رخ ساقى و مى رنگينم
اگر تو نيز در اين باب رعايت موافقت كنى ، طوبى لك ، و مى دانم كه متابعت كنى و نتوانى كه آن نكنى و مخالفت كنى ، زيرا كه گفته اند :
در جنون ديوانگى دانگى بس است * خانه پرشيشه را سنگى بس است