القديم الذى هو المصدر و المبدأ و المرجع و المعاد ، بمحمّد و آله الطّاهرين الأخيار الأمجاد .
صحيفهء ( سى و نهم ) مكتوب به يكى از دوستان پرخوب
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
من عبد اللّه الفقير ادهم الحقير إلى أسوة الطّالبين و قدوة السالكين العائد المتقى و العارف المختفى ، مولانا عبد العلى ، شرح اللّه صدره بالأنوار الجلى .
اى برادر عزيز ، كى بود كه بار ديگر از موافقت بختبلند و مساعدت طالع ارجمند به شرف صحبت فايض البهجه و سعادت خدمت لازم المسرّت تو مشرّف و مسعود گرديم و از گلشن مجالست و مخالطت و گلبن مكالمه و مسالمه به دست و داد گل مراد بچينيم و بر سر زنيم و گوشه خلوتى گزينيم و در كنج وحدت روبرو و زانو به زانو نشينيم و بگوييم آنچه نگفتهاند و بشنويم آنچه نهفتهاند تا مگر پردلى كه داريم فىالجمله خالى كنيم . من مؤلّفه :
وه چه خوب است اينكه يك دو حريف * با دو قلب سليم و طبع لطيف
بنشينند باهم از همه فرد * با دل گرم و سينهء پردرد
قصّهء عشق و حرف حق گويند * به ره صدق و معرفت پويند
نكتهها سر كنند از هر باب * بنوازند چنگ و عود و رباب
دمبهدم دم به ناى باز دهند * نالهء عاشقانه ساز كنند
بادهء محو و بيخودى نوشند * راز حق را ز غير حق پوشند
رسته از قيد هستى و پندار * دوخته هر دو ديده بر رخ يار
آنچنان محو آن جمال شده * كه جز آن ديدنش مُحال شده
گشته آتش بدر شده دودش * گشته منسى زيان و هم سودش
گر بخواهد كه من كنم اظهار * نرود بر زبان غير از يار
عزلتى سر به زير پاش نهد * در دل تنگ خويش جاش دهد
يا ايها العزيز ، روزگار غدّار و زمانه خونريز جز آزار ابرار چيزى در بار ندارد ، و صفات بهايم و سباع و سمات شياطين و طباع ديوان وجود صغار و كبار و ابناء زمان نه بدانسان