تا چند در غم اين و آن باشيم و به قيد سود وزيان مانيم ، همان به كه فرصت شماريم و دست از گريبان دل برآريم و خود را به خدا سپاريم و جام مى از كف نگذاريم و شادكام بناليم و بزاريم تا داد خود را از روزگار بستانيم . حافظ :
بياتاگل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرح نو در اندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد * من و ساقى بهم سازيم وبنيادش براندازيم
شراب ارغوانى را گلاب اندر قدح ريزيم * نسيم عطرافشارا شكر در مجمر اندازيم
بهشت عدن ارخواهى بيابا ما ميخانه * كه از پاى خمت روزى به حوض كوثر اندازيم
مجلس معنى و محفل دل روشن و مجمع طرب آراسته وبزم شهود پيراسته ، حافظ :
ساقيا برخيز و در ده جام را * خاك بر سر كن غم ايام را
ساغر مى در كفم نه تا ز سر * بركشم اين دلق از رق فام را
گرچه بدنامى است نزد عاقلان * ما نمى خواهيم ننگ و نام را
باده در ره چند از اين باد غرور * خاك بر سر نفس نافرجام را
دود آه سينهء نالان من * سوخت اين افسردگان خام را
باقى اين داستان مستان در نامهء آينده بايد جست .
اعزا ، تحفه گزنگبين و هديهء كبك فرستاده بوديد ، رسيد ، جزاك الله خيرا . و معنى آن را توان بر اين عمل حمل كرد ، كه چون كبك خام از پى دانه گام ننهى كه به دام افتى ، و مانند برگ بيد وجود خود را به شهد محبت حضرت واجب الوجود بايد رسانيد و با آن منبع جود بايد آميخت و " مع " شد ، تا خاصيت وى فراگيرى و با وى در يك ترازو شوى و به يك قيمت روى و كام شيرين كنى .
مى خروشد بحرومى گويد به آواز بلند * هر كه درماغرقه گردد عاقبت هم ما شود
نمى دانم كه چه مى گويم و چه مى نويسم ، معذور دار كه بيخودم .
چنان مستم چنان مستم چنان مست * كه نى پا دانم از سر نه سراز دست
مرجو و مأمول چنان است كه حضرت قاضى الحاجات ملاقات فايض البركات آن مخدوم را به كرات و مرات نصيب و روزى اين كمينهء ديرينه گرداناد و درويشان را با همهء دوستان سعادت وصول به مقام رضا كه منتهاى جميع مقامات است كرامت كناد ، به حق ذاته