عابدان را گاه رهبت غالب بود و گاه رغبت ، سالكان را زمانى قبض باشد و زمانى بسط و كاملان را وقتى انس روى نمايد و وقتى هيبت پيش آيد ، از آن كه مطلوب غيور و ذوالجلال و الكمال است و صاحب القهر والكرم ، بلكه هيچ چيز و هيچ كس از افراد عالميان به حسب صورت يا معنى يا هر دو از تغيير وتبديل وضع و حال خالى نبود و مصلحت هر چيز و هركس در " في ما وقع عليه " بود ، مقام وصل ميسر نشود . شاهان كم التفات به حال گدا كنند .
و همانا كه اين ذره بى وجود و نمود بى بود نه از آحاد عالمم و نه از اولاد آدم و نه گداى درگه كبريا . بنا بر آن كه ظلمتم به مرتبه اى رسيده كه رهبت يا قبض يا هيبت توان ناميد و نه غفلتم به سر حدى انجاميده كه اميد رغبت يا بوى بسط يا نشان انس از او توان داد . كافر به چنين روز مباد كه منم . گويا كه از حيطهء استعداد و دايرهء قابليت به در رفته ام ، نه در كعبه راه بروم ، نه در كليسا ، نه قوت رياضت و نه قدرت طاعت و نه دماغ فكر و نه سوداى ذكر و نه عمل شايسته و نه خلق ستوده ، از هر چه خوش ندارم آنم به پيش آيد و به هر طريق كه قدم مى نهم و از هر دركه توجه مى كنم آن مسدود مىشود ، و از هاتف غيب از راه سروش به گوشم مى رساند كه : تو در بيروت خانه چه كردى كه درون خانه آبى . چه كنم و به كجا روم ، وحال خود به كه گويم و چارهء خود از كه جويم .
نه در مسجد گذراندم كه رندى * نه در ميخانه كين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهى است * غريبم بيكسم آن ره كدام است
روز به روز ، ساعت به ساعت كارم از پيشتر بدتر مىشود و در هر مقام لاحق رشك بر حال منزل سابق مى برم ، در ترقى سستم و در تنزل چست ، و در كژار واقف و به كردار چابك ، از غمامه عمامه زرق ، از پرتو خورشيد ديد محجوبم و از كدورات تسبيح شيد ، از سر رشتهء اخلاص محروم ، بر نفس من برهمن را صد شريف و زنار بت پرست را بر طاعت من صد شعف . چندان كه حق به من نزديك است من از وى دورم ، از آن كه كور و بى نورم و از هيچ معذورم و به هيچ مسرور .
خداى را مددى اى دليل راه حرم * تو ارنكى كار مشكل افتاده است
اگر نه يأس و نوميدى گناه كبيره يا كفر صغيره بودى مأيوس گشتى و محروم ماندى .