گيريم و روى به سوى كوى دوست نهيم و از بتكده كبر كبرى و مستى هستى به كعبهء فقر و نيستى درآييم و پشت پا بر هواى سراى دنيا زنيم كه لقاى آن به عطاى آن نيرزد و نوال آن به سؤالش برابر نبود ، وشيشهء انديشهء نام و ننگ را با سنگ فرهنگ بشكنيم و بر أورنگ تجريد و تفريد نشينيم و آهنگ تحقيق و توحيد كنيم كه با مركب لنگ تقليد پيش از فرسنگى قطع نتواند كرد ، و اين راه باريك تنگ از شمار فرسنگ بيروت است ، و جهد كنيم تا از جنگ تفرقه بگريزيم و در دامن صلح و جمعيت آويزيم و از بادهء خلت ابراهيم وار مست وحدت شويم كه جدايى دائى است بى دوا و هشيارى دردى است بى درمان و غافلى ناعاقلى وديوانگى فرزانگى است و نعم ما قبل :
ديوانه باش تا غم تو ديگران خورند * كان را كه عقل پيش غم روزگار بيش
از پوست بگذريم و از دوست نگذريم ، با بلا و عنا بسازيم وصرفهء عشق را به تمناى دنيا نبازيم . كما قيل : " المحبة لاتزيد بالوقاء ولاتنقص بالجفاء " .
آرى ، طالب نصيب جدايند و طالب حبيب جدا .
سعدى به جفا ترك محبت نكند * بر در بنشينيم گر از خاك برانند
اگر طاعت رحمان كنيم فرمان شيطان نبريم ، تا جاى آشتى ميان او و او بماند . گيريم كه تو ياد دوستان مى كنى بارى دل دشمنان چنين شاد مكن . عقل را با عشق و خوف را با رجاء جمع نماييم ، كه مرغ را با يك بال پريدن دست ندهد ، عقل به كار خواند و عشق به يار . عقل تدبير كند و عشق زنجير طلبد ، و اين بر عكس آن راغب باشد ، يار ما اين دارد و آن نيز هم به همه حال گه با اين و گاه با آن ، افتادن و خيزان به راه باش كه جز اين نتوان ز
لتك ولوك و خفته شكل و بى ادب * سوى او مى خيز و اور امى طلب
اسرار از چشم اغيار واشرار پوشيده بايد داشت كه نامحرمان واجنبيان اين راهند . حافظ :
اگر چه باده فرح بخش وبادگلبيز است * به بانگ چنگ مخورمى كه محتسب تيزاست
صراحبى و حريفى گرت به چنگ آمد * به عقل نوش كه ايام فتنه انگيز است
درآستين مرقع پياله پنهان كن * كه همچو صراحى زمانه خون ريزاست
زرنگ باده بشوييم خرقه ها از آنك * كه موسم ورع و روزگار پرهيز است