برافروخته روى عجوزهء دنياى ناپايدار و هواى مال بى بقا و جاه و ميل حيات بى ثبات ، و آن ديو سياه ظلمانى نفس شيطانى . و آن لوح مكتوب عليه : صفحهء قلب سليم ، و آن موذيات ملالت روزگار و وقايع سپهر غدار و انكار اسرار وآزار فجار بأقسمامها و انواعها ، و آن ثعبان : سرك ، واژدهاى بزرگ : وجود و همى و هستى تعينى و نمود مجازى تخيلى ، و آن سيف صارم : نفى وجود ماسوى كه از روز " قالوا بلى " همراه دارد ، و آن صاعقه و دمه و زلزله : آثار قيامت كه حسب الاقتضاء : " من مات فقد قامت قيامته الصغرى " در وقتى كه نشانهء " موتوا قبل آن تموتوا " روى نمايد و از قوه به فعل آيد ، چنان كه صاحب گلشن فرمود :
چه برخيزد خيال از چشم احول * زمين و آسمان گردد مبدل
تنت در وقت مردن از ندامت * بلزرد چون زمين روز قيامت
دماغ آشفته و جان تيره گردد * حواست همچو انجم خيره گردد
شود از جان كنش آن مرد مسكين * ز سستى استخوانها پشم رنگين
بهم پيچيده گردد ساق با ساق * همه چيزى شود از جفت خود طاق
چو روح از تن به كليت جدا شد * زمينت قاع صفصف لاترى شد
بر اين منوال باشد حال عالم * كه تو در خويشتن بينى در آن دم
و گنج اين طلسم معرفت الله است كه از جواهر حقايق و معارف سبحانيه ولآلى دقايق و مواقف روحانيه و سيم و زر حسنات بافيه و صفات حميده مملو و مالامال است . و آن گنج لآلى توحيد را دروازهء حصارش فتاى مطلق بود كه راه معاد است و حاصلش بقا و بينيازى ابدى و حيات جاويد باشد . رباعيه .
اى در طلب گره گشايى مرده * از وصل بزاده در جدايى مرده
اى بر لب بحر تشنه در خاك شده * وى بر سر گنج از گدايى مرده
آرى طلسم شكستن و از آن رستن كار هر فانده و حلاج نيست ، مردى بايد كه بدان قيام نمايد و از عهدهء آن بيرون آيد . پير زال نامراد كجا و گرگين ميلاد .
داند اين آن كس كه او زاباشد از معنى خبر * كرمردان ديگر است و كارنامردان دگر
اگر چنانچه به امداد ذو الجلال متعال وجذبهء ذوالجمال لايزال غطاء خيال از پيش