تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 733

مساهمون:

ص٧٣٣
تا از هيئت اجتماعى مجموع كه شكلى است عجيب و بديهى الإنتاج نتيجهء معرفت فرا گيرى و از نطق و نظر خود كه شاهدين عدلين‌اند به واحد عادل راه برى . مركّب ظاهر وجود خود را منحل كن ، كه اين انحلال تو را از مفرد مطلق آگاه كند و دست تو ، از كليّات و جزئيّات امور دنيّهء دنيويّه ، كه مطلقهء عامّهء مقيّد به لا دوام است ، كوتاه سازد ، تا جزئى حقيقى و كلّى تحقيقى به شرط دوام مشهود و معروف تو شود و وجود اصلى را كه لا به شرط است اخذ كنى و از به شرط شىء و به شرط لا ، چشم بپوش ، تا حاجت به مبادى و مقدّمات و شرائط و معدّات نيفتد ، و مقدّم اولى را از تالى اخرى جدا مشمار تا از اتّصال به انفصال نيفتى و ملازم علاقهء طلب نكردى . نقل است كه شيخ محيى الدين اعرابى به امام فخر رازى نوشت : يكى از معتقدان و مخلصان تو چنين بيان مىكرد كه تو روزى دست غرامت و تأسّف و ندامت بر سر و زانو مىزدى و مىگريستى ، چون از باعث آن استخبار و از موجب آن استعلام كرده‌اند ، گفتى كه من سى سال است كه در صدق و حقيقت فلان مسئله جازم الاعتقاد بودم و گمان مىبردم كه صاحب يقينم و دانستم كه من يافته‌ام ، امروز بر من ظاهر شد كه در طريق فكر دوم هم خبطى واقع شده ، فأمّا دانستن آن موقوف به انقضاء مدّت طويلى بود . پس مدار كار و حاصل روزگار بدين‌سان خواهد گذشت و كجا است آن عمر نامتناهى كه صرف اين معنى شود و آن باز به نهايت نرسد . و لنعم ما قيل :
نه از منطقم نطق لب ريز شد * نه از نحو و صرفم زبان تيز شد مرا مختصر دادن جان بود * مطوّل سر زلف جانان بود
فاستعدّ و اجتهد لتكون عالما بعلم لا يتطرق إليه تلك المفاسد و يكون خاليا عن الشّبهات لكن منعنى عن ذلك الزّمان ، أعنى زمان علماء السّوء الذين ينكرون ما يجهلون و يزعمون أنّ درجة الكمال ما وصلوا إليها و ليست فوقها درجة اخرى أعلى منها و أحرى .

صحيفهء ( سى و دوم ) مكتوب به يكى از طلبهء علم

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، و منه نستمدّ و به نستعين من عبد اللّه الفقير ادهم الحقير إلى الأخ الأعزّ التقىّ ، مولانا مصطفى ، حفظه اللّه عن