مىتوانم برداشت ، و يقين مىدانم كه عنقريب در بيع « من يزيد » به شىء قليل فروخته خواهد شد . پس علم اليقين را در اين راه پرنفعى نبوده است ، اللّه تعالى عين اليقين نصيب طالبان كند .
الزّمن ، بنده را بندبند مىلرزد از تعقّل آن چيز كه تمنّاى آن صادقان را فرض عين است با آنكه يقين مىدانم كه عاقبت مؤمنان و محبّان آل محمد ، ص ، به خير است و تعيّش در دنيا مثل تعيّش زندانيان و محبوسان است . پس خلاص شدن از زندان اين چه خوف و اين چه بيم است . « رحم اللّه امرأ عرف قدره » ، اين است حال من و قدر من .
المقصود ، غرض از نوشتن اين چند كلمه كه زبانزد هر كوچك و بزرگ است نه قصد افاده ، چه نسبت به ملازمان آن جناب توهّم اين داعيه كفر محض است ، و نه عرض و اظهار معرفت است كه قطره را با درياى محيط چه نسبت است . خودنمايى دليل جهل است ، بلكه مطلوب آن است كه خود را بدينوسيله ، به خاطر فيض مآثر آن عالىقدر ، كه هرگز از خانهء محبّتم تا درآمده است قدم بيرون ننهاده ، درآرد و طلب تجديد التفات خورشيد ذرّهپرور نمايد و خود را در سلك محبّان و مشتاقان آن درگاه جاى دهد ، اگرچه تأثير محبّتم را چندان احتياجى به اين اظهار نيست و لكن « تهادوا تحابّوا » از سرور كائنات وارد است و مرا بهتر از عرض اخلاص تحفهاى نبود ، بدان اكتفا كردم ، و از آن هم اندكى ذكر كردم كه « الجرعة تدلّ على الغدير الكثير » ، اللّه تعالى ملازمت آن جناب را بار ديگر روزى اين مخلص گرداناد ، بالنبىّ و آله الأمجاد .
صحيفهء ( سى و يكم ) به يكى از ياران منطقدان خداخوان
من عبد اللّه الفقير و مولاه الحقير المقيّد باللّتيّا و الّتى ادهم العزلتى إلى الأخ الامجد و الخليل الارشد ، مولانا محمّد ، سلّمه اللّه تعالى من الأزل إلى الأبد .
اى برادر عزيز ، بر رأى ثاقب و فطنت صائب تو مخفى و پوشيده نيست كه بشر و آدمى را دو نام ديگر است . اوّل ناس ، كه مأخوذ از نسيان است ، يعنى منسى گشته و فراموش شده . دوم انسان كه مشتق از انس است ، و از اينچنين مفهوم شود كه