مألوف و هستى خود را مأنوس تواند شد . پس به حسب آن اسم فاقد موجود بود . و به اين اعتبار نام واجد مفقود .
و چون اغلب آحاد آن در آن منزلاند نه در اين مقام ، در كلام ملك علّام نداى :
« يا أَيُّهَا النَّاسُ » *
بيش از خطاب :
« يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ » *
وارد است . و ماهيّت آن عبارت از حيوان ناطق باشد ، و از حيوان تعبير به جسم نامى حسّاس متحرّك بالاراده كنند ، و ناطق كنايه از مدرك معقولات نظريّه از معلومات ضروريّه به تفكر تواند كرد ، و فكر ترتيب امور معلومه است تا مؤدّى شود به مجهول ، و در آن اكثر ، خطا واقع شود ، پس احتياج به قاعده و قانون كلّى افتد كه نگاه دارد رعايت و استعمال آن ذهن را از خطاء در اين ، و آن علم منطق بود . و علم به شىء كنايه از حصول صورت حاصلهء آن شىء باشد در ذهن .
و هرگاه كه مطلب ارفع از آن باشد كه به فكر اكتساب آن ممكن شود و مقصد برتر از آن باشد كه عقل به نظر ادراك آن تواند كرد و انديشه را به سرادقات جلال او ، جلّ جلاله ، راه نبود و مقدّس از صورت بود و به هيچ وجه متعقّل و متصوّر نگردد و در ذهن نگنجد ؛ و به قول شارح حدّ و رسم تعريف آن نشايد كرد ، و وصول به معرفت آن از جملهء لوازم و فرائض و از مقولهء مأمورات و از قبيل ضروريّات ما لا بدّ منها بود و حصول آن چسان امكان پذيرد .
بناء على ذلك ، علمنا أنّ وراء طريق العقل طريق ، و سوى علم المنطق علم يوصل به فى ذلك الطريق إلى معرفة ذلك المطلوب المكلّف بمعرفته جميع النّاس .
و المعرفة إشارة إلى إدراك الثّانى من الإدراكين المتعلّق بالشىء الواحد و قد توسّط الذّهول بينهما ، و ذاك الطّريق هو سبيل السّلوك ، و هذا العلم هو العلم الكشفىّ العيانىّ ، يفضى إلى عين اليقين و حقّ اليقين . فلا بدّ للطالب الصادق من الذّهاب إليه و الاتّصاف به ليصل منه إلى المراد و يعرفه به .
فيا أيّها العاقل ، هلمّ إلينا ، و قدم يقين در اين راه راست و صراط حقيقى بنه و تصديق بلا تصوّر را به تحقيق وثيق مبدّل كن و به وضع حمل علايق و حمل بار امانت و نفى خود و اثبات حق ، [ وجود ] و همى اصغر خود را موضوع محمول علم فناء ساز تا موضوع اعمّ اكبر محمول بقاء گردد ، و صغراى موجبهء وجود عام را با كبرى سالبهء نمود عام ترتيب ده