وادى غير ذى زرع صحراى مكّه و به جانب شام رفتن و با ايشان سخن نگفتن از قبيل ترك علاقه بود نه از قبيل ترك شفقت بر خلق . و چون چنين باشد كه : « الشفقة على خلق اللّه » از ايشان ميراث است و تسليم كردن ابراهيم اسماعيل را از كمال شفقت ناشى است ، زيرا كه حمايت اللّه به از حمايت ابراهيم ، ع ، است ، بلا شك و ريب . كريمى كه او يتيمى را در بيشهاى ميان سباع و درندگان حفظ كند و به پيرى پوستينش جهت يتيم به زر بفروشد ، به بركت توكّل پدرش ، اسماعيل را نيز در صحراى مكّه حفظ مىتواند كرد به بركت توكّل پدرش ابراهيم .
با خلق برآمدن كار صعب است و جمع بين الأضداد از جملهء محالات است و با حق آشنا شدن دشوار نيست ، چو ارادهء خود را به ارادهء او گذاشتن از قبيل ممكنات بود و انسان را از اين مقام بهرهاى هست به وقوع پيوسته . قال ابن الفارض :
و منّي على سمعي ب « لَنْ » إن منعت أن * أراك ، فمن قبلي لغيري لذّة
[ گر تو جمال مىننمايى به گوش من * ز آواز « لَنْ تَرانِي » مىبخش لذّتى [ جامى ]
واحد بنى نوع را دليل حصول آن معنى هست براى ديگرى خدا عنايت كند .
النّتيجه ، راه منحصر است در دو ، يكى به جانب نور وحدت و يكى به جانب ظلمت كثرت ، و لا ثالث لهما ، كثرت را از نور وحدت جز نارى نيست ، چنانكه اهل وحدت را از ظلمت جز غبارى نه . هزار سال اگر كسى اوقات خود را صرف اهل دنيا كند تا به صورت ايشان درآيد و به سيرت ايشان آشنا گردد سر درنيارند و با اين كس رام نگردند و مهربان نشوند .
« وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ »
.
پس ايشان را به حق حوالت بايد كرد .
« قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى » *
، و يا مثل ايشان شد و ترك خدا كرد . « و لئن اتّبعت أهواءهم بعد الّذي جاءك من العلم مالك من اللّه من وليّ و لا نصير » . شقّ اوّل را ايشان قايل نيستند ، شقّ ثانى را ما چون قابل باشيم ، ايشان دنيا را به حق نمىفروشند و ما حق را به دنيا چون فروشيم . چاره منحصر است در ترك ايشان كه : « من سخى برأسه فقد ربح » ، چنين كردند اولياء خدا و عارفين باللّه .
الخلاصه ، اوليا را شعار ترك است ، هرچه باشد ، و اهل دنيا را مدار بر تحصيل است هرچه باشد و از هركه باشد اگرچه سدّ راه و بند پا باشد ، و بينهما بون ، با