افسردگان بوادى حيرت از آن حيات تازه و نضرت بىاندازه راه يافت . رباعى :
جانا من و تو مقولهء پرگاريم * سر گرچه دو كردهايم يك تن داريم
بر نقطه دوانيم كنون دايرهوار * در آخر كار سر به هم بازآريم
بر ضمير الهامپذير ظاهر و هويداست كه عاقلان خورده دان از ادراك حقيقت مقاصد اين طايفهء جليّه عاجزند و اهل خلوت با كمال رسوم دانى از دريافت مطالب اين فرقهء عليّه قاصر ، لاجرم دائما در ميان اين دو طايفه ضدّيت متحقق است و مباينت فاش . و ظاهر است كه آينهء دلها به واسطهء كدورات علايق بدنى و عوايق جسمانى زنگارآلود گشته و مشكوك شده و به سبب اختلاط و امتزاج اهل روزگار از مطالعهء وحدت حقيقى محروم مانده .
پس أولى آنكه قطع تعلّقات صوريّه و لغو اضافات ظاهريّه كرده ، هماى بلند هواى نفس ناطقه را از تعرّف استخوانريزهء دنياى دنىّ برى ساخته و در فضاى بارگاه وحدت حقيقى طيران داده ، خود را به دستيارى فطرت سليمه و پايدارى فطنت قديمه به محلّ قدس و گلشن انس انداخته ، از چنگال سباع مختلفه الآثار متفاوتة الاطوار روزگار بازرهانيم و به حصن حصين تجرّد و توكّل پناه جسته ، شئون ظاهرى و اعتبارات صورى را بىاعتبار دانسته ، خود را از نظر قاصران ، كه ديد ادراكشان از غشاوت تقليد و سيل ظاهربينى پاك نيست ، مخفى داريم . نظامى :
جهان تيره است و ره مشكل جنيبت را عنان دركش * زمانى رخت هستى راز خلوتگاه جان دركش
كلاغان طبيعت را ز باغ انس بيرون كن * هماى با سعادت را به دام امتحان دركش
چو خاصّ الخاص جان گشتى ز خلوت پاى بيرون نه * هزاران جرعهء معنى به يك دم رايگان دركش
چو مست وحدتش گشتى فلك را خيمه برهم زن * ستون عرش در جنبان طناب آسمان دركش
و أنت ، أيّدك اللّه تعالى بالتأييدات السرمديّة و التوفيقات الأبديّة ، تعلم أنّ الزمان قد فسد و فاش فيه الحسد و العناد و شاع الجهل و الجدل فى البلاد .
بنا بر كثرت معاندان اهل انكار و شيوع جهّال و اضرار و روائى كار بازار اشرار بر طبع احرار ، اظهار غوامض اسرار مقدور نيست ، و نظر به عدم مناسبت ذاتى قومى كه دماغ ادراكشان از روايح مسكيّة الفوائح گلشن معارف بىنصيب است ، بيان