تو بدان ره براى آن نروى * كه در آخر ذليل و خوار شوى
و چنانكه تكيه بر وجد كردن گولى است و معقول نيست انكار آنهم فضولى است و مقبول نيست . آن از بىخبرى و اين از بىثمرى است . ندانى كه كسانى كه طبع موزون و نغمهدانى ندانند شاعران و مقام شناسان او را قبول ننمايند و اهل تميز آن را حمل بر نادانى و بىوقوفى قائل آن كنند .
دعوى بىمعنىاى كان ز سر جهل خواست * كيست كه باور كند پس تو ز سر كن بدر
دوم ، كرامت است كه كمتر راهروى از آن به سلامت تواند رست . و آن عبارت است از صدور فعل خارق عادت بلااختيار و بىمقارنهء دعوى ، و آن مخصوص نبي و خاصّ ولى بود ، و دغدغه در حقيقت آن از تفرقه خيزد . و چون كرامت در حقّ ابناء زمان هيچ وقتى خالى از استدراجى نباشد اهل حال آن را حيض الرّجال خوانند و إسناد آن را به خود و التفات بدان را خسران دانند و رعنايى و طغيان شمارند و از شرّ آن به يزدان پناه برند ، كما يقول واحد منهم :
رها كن ترّهات و شطح و طامّات * خيال نور و اسباب كرامات
كرامات تو گر از خودنمايى است * تو فرعونى و آن دعوى خدايى است
ز ابليس لعين بىسعادت * شود صادر هزاران خرق عادت
گهى از در درآيد ، گاه از بام * گهى در دل كند جا ، گه در اندام
همىداند ز تو احوال پنهان * درآرد در تو كفر و فسق و عصيان
شد ابليست امام و در پسى تو * به دو ليكن بدينها كى رسى تو
كرامات تو اندر حقپرستى است * جز آن عجب و ريا و كبر و هستى است
جز اين هر چيز كان از باب فقر است * همهء اسباب استدراج و مكر است
ديگرى مىگويد كه : كراماتفروشى سگى است و كرامتخرى خرى . چنانكه نقل است كه ذو النون مصرى با رابعهء مصرى محاوره نمود كه مرا به شوهرى قبول كن تا عزب نميرى . رابعه گفت : من به يك عقل نه شهوت را زير پا كردم و تو به نه عقل يك شهوت را زير پا نتوانى كرد ، چگونه دم از رجوليّت زنى و به تهمت خود را از مردان خوانى . ذو النون فى الحال سجّاده بر روى آب انداخته به نماز مشغول