تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
واضح و لايح نمايد و نفهميده نماند . مثلا ، هرگاه سنگ مغناطيس در هوا معلّق بود چون سوزنى بدان ملتصق شود سوزنى ديگر به آن سوزن اتّصال پذيرد و خاصيّت آن گيرد ، و همچنين سوم به دوم ، و چهارم به سوم ، و پنجم به چهارم ، و ششم به پنجم . و على هذا القياس . و در هريك از اين سوزنها كه نيك نظر كنى كأنّ كه مغناطيس بود و به نيابت و خلافت كار وى كند و مظهر قوّت جاذبه و مرآت صفت او باشد و از دور نه . و اگر در اين هنگام رجوع به خود كند بىاختيار « أنا المغناطيس » گويد ، از يك جهت حق به طرف او باشد و در حقيقت مصدر اين دعوى و منشأ اين ادّعا معنى مغناطيس بود ، نه جوهر آن . و هر مخياطى كه از اين سلسله خارج بود نه آن معنى دارد و نه اين دعوى ، و بر تقرير صدور آن از آن موصوف به كذب و افتراء باشد . اكنون ، منطق اين تمثيل امر ممثّل له را در كمال سهولت است ، بر تو است كه به اندك تأمّلى آن به فعل آرى . و از آن قول به فهم « أنا الحقّ » گفتن منصور و درّ « ما أنا إلّا ليلاي » سفتن مجنون راه برى .
گشت مجنون را يكى سقمى پديد * گفت چون ميل پدر در فصد ديد ترسم اى فصّاد اگر فصدم كنى * نيش آن ناگاه بر ليلى زنى زان كه از ليلى وجود من پُر است * اين صدف پر از صفات آن دُر است
قضا را روزى بر رگ ليلى نيشتر زدند خون از رگ مجنون روان گرديد . آرى ، حركتى كه از مغناطيس پيدا كرده آيد در مخياط پيوستهء بدان لا بدّ ظهور يابد .
عاشق و معشوق جز يك ذات نيست * زين سبب عشّاق را آفات نيست مىنمايد ظاهر آزار و نزار * باطنا پاك آمد و بر يك قرار مرحبا اى عشق پرسوداى ما * اى طبيب جمله علّت‌هاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد
و هم از اين بيان اشارهء « واحدنا ألف و ألفنا واحد » عيان گردد و مفهوم « المؤمنون كنفس واحدة » معلوم شود .
چون برافتد جانها را قاعده * مؤمنون گردند نفس واحده