حاصل آنكه مرد را درد بايد تا از همه فرد شود ، و هر درى كه هست دوايى دارد جز بىدردى كه آن دردى است بىدوا . و جايى كه درد نباشد اگر عقل كل مربّى شود سود ندهد .
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليك * چه درد در تو نباشد كه را دوا بكند
و گفتهاند كه :
با بىدردان مكن خدايا حشرم * ترسم كه محبّتم فراموش كنند
مرد اين است كه مىگويد :
بوى سوزى در اين خرابه نماند * گرمى اندر تنور تا به بماند
و حرارت جزء نارى سواى گرمى عشقبازى است .
« وَقُودُهَا النَّاسُ » *
ديگر است و
« نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ »
ديگر . شعلهء آتش بسوزاند و گرمى آفتاب بروياند ، و تميز اين و آن از هركس نيايد . پس هر سوزى دلافروز نبود ، چنانكه گفتهاند :
نور و نارى با تو باشد اى پسر * نور را درياب وز آتش درگذر
هركه را فردوس باشد آرزو * از جهنّم بگذرد ناچار او
امروز نيك و بد همه درهمند ، بسا نيك بود كه بدش دانند و بسيار بد باشد كه نيكش خوانند . كارها به نامستحقّ و غير مستعدّ مرجوع و مفوّض بود و سزاواران و شايستگان بىسبب و محروم . نظم :
عاقلان سرها كشيده در گليم * گرگ را بنگر شبانى مىكند
جاهلان سرور شدستند و زعيم * دزد را بين پاسبانى مىكند
فردا كه
« يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ »
بود تخمهايى كه در زمين مستور است برويد و آشكار گردد و حقيقت حال مخفى هركس روشن شود .
چون پرده ز روى كارها برخيزد * معلوم شود كه در چه كاريم همه
اگرچه اين نوع مكالمه نيز از مشاغله و دكّان دارى و عبارتآرايى و خودنمايى است و از تكلّف خالى نبود ، و ليكن مستمعان و خواهندگان را شايد كه فايده و منفعتى بخشد ، و تا كه بوده است سخنها را گفتهاند و نوشتهاند و تا باشد چنين باشد كه گويند و نويسند ، لا سيما واعظان و ناصحان .
نعوذ باللّه من شرور أنفسنا و من سيّئات أعمالنا و أغلال آمالنا و أغوال أقوالنا و