تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣
آب نجس غسل كند نجس‌تر مىشود .
هركه را پيرش چنين گمره بود * كى مريدش را به جنّت ره بود
داد از علم بىعمل و فرياد از قال بىحال و آه از سستى يقين .
عنكبوتش به زوايا همه زُنّار تند * خانقاهى كه منش مُرشِد كامل باشم
وا مصيبتاه وا فضيحتاه ، چه كنم و كجا روم و چه گويم و به كه گويم . خداى عزّ و جلّ دانا و بينا است كه چندان از وضع ناخوش خود دلگيرم كه به شرح راست نيايد ، از نمود بىبود چه سود و از بود بىنمود چه فايده . گازرى تا چند رخت خود را بايد شست و عطّارى تا به كى طبيب خود بايد بود . رباعى :
شمعم به زبان ناكس و كس افروزم * روشن دارم جهان و خود مىسوزم من پند دهم كه دل بجز حق مدهيد * خود مىكنم آنچه را به خلق آموزم
همانا كه اين بيت بىعيب لسان الغيب كه در صدق آن ريبى نيست وصف‌الحال من است .
واعظ ما بوى حق نشنيده بشنو اين سخن * در حضورش نيز مىگويم نه غيبت مىكنم
ز هركسى كه به چاپلوسى و ناكسى خود راه نبريم و از معركه‌گيرى و لعبت‌بازى خود آگاه نگرديم .
نه روزى به آخر رسد كار ما * بود تا به كى گرم بازار ما
قرارداد ما آنكه مردم فريفته‌ايم ، غافل از آنكه غلط كرده‌ايم و فريب خورده‌ايم ، چه كوريم به بينائى خود . [ آن ] كه : « المؤمن ينظر بنور اللّه » وصف اوست و :
« تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ »
نعت او ، فريب نخورد و خنده بر فريب زننده زند ، پس رسوا شده‌ايم و نمىدانيم ، مثنوى :
خرده‌بينانند در عالم بسى * واقفند از كاروبار هركسى زيركانند از يسار و از يمين * از پى ردّ و قبول اندوهگين
هركه را گفتار اهل آخرت بود و بر كردار اهل دنيا مخنّث بود و مخنّث مرد اين راه نيست .
اى مخنّث رو كه اينجا بار نيست * عشق حق را با مخنّث كار نيست
خنثاى مشكل كه غدّار و مكار افتد و در بازار نفس‌پرستى دكّان گيرد با مردان كه نشيند علامت مردى ظاهر كند و سخن از قضيب و ريش پيش گيرد و دم از رجوليّت زند تا از جنس خود مذكّرش دانند و از سفره‌اش نرانند ، و در مجلس زنان كه واقع