شود از حالات نسوان خبر دهد و حرف از گيسو و فرج راند تا مؤنّثش شمارند و از وى فرار ننمايند و از لذّت صحبتش محروم نسازند .
و خود راهنمايان و دانايان و خاصّان اين زمان اكثر و اغلب همين حال دارند : با هر طبقه كه بنشينند و برخيزند فعل و صفت ايشان اظهار كنند و به وجود آرند ، تا كلاغ خود به دام كشند و ندانند كه در واقع و نفس الامر از فرقهء مستضعفين مذبذبين بين ذلك ، لا إلى هؤلاء و لا إلى هؤلاء ، باشند .
راه دين صنعت و عمارت نيست * جز خرابى در آن عمارت نيست
هوا را يكسو بايد نهاد و خدا را يكرو و يك جهت بايد بود و ذو الوجهين و ذو الّلسانين نه . شيخ سعدى :
در برابر چو گوسفند سليم * در قفا همچو گرگ مردمخوار
نشايد بود . تقيّه جداست و نفاق جدا ، پختگى ديگر است و ساختگى ديگر . بازى نبايد خورد و با هيچ مسلمانى به مكر و كيد پيش نبايد آمد .
« وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ » *
در كمين ،
« وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ »
گريبانگير است . نظم :
اگر بدكنش مرد بد روزگار * به گردون گردان رود زهرهوار
زمانه ز گردون به زير آردش * به فعل بد خويش بسپاردش
و باطن را بهتر از ظاهر بايد ساخت و در خلوت به نكوتر از صحبت بسر بايد برد ، يا : آنچه هستى چنان بايد بود ، يا لباس صلحا و فقرا را بر بايد كند و سخنان اكابر را بر خود نبايد بست ، كه بربسته ديگر است و بررسته ديگر . و سخن عشق گفتن جداست و عشق سخن گفتن جدا . عشق سخن تميز آرد و سخن عشق از ما و من برآرد . قول خود با دل يكى كن . شوم باشد مردم را خير گفتن بر زبان و در درون شر داشتن . « المؤمن يصدّق قوله فعله » و « المنافق يكذّب قوله فعله »
آنكه زبانش دگر و دل دگر * تيغ بيايد زدنش بر جگر
إنّ اللّه لا ينظر إلى صوركم و أقوالكم و لكن ينظر إلى قلوبكم و أعمالكم » .
نان و حلوا چيست قيل و قال تو * وين زبانپردازى بىحال تو
تو نپندارى كزين لاف دروغ * هرگز افتد نان تلبيست به دوغ