ظاهرت چون نيست با باطن يكى * رفته باشى در جهنّم بىشكى
مُقبِل آن مؤمن كه ترك دين نكرد * هيچ از اين حلوا دهن شيرين نكرد
غرض آنكه بد بودن و خوب نمودن اقبح قبايح است .
اى هنرها نهاده بر كفِ دست * عيبها را گرفته زيربغل
تا چه خواهى خريدن اى مغرور * روز درماندگى به سيم دغل
نقل است كه روزى ، شبلى را مريدان در جاى خود نديدند ، بعد از تفحّص و تجسّس ، مقنعهء معلّى در سر و جامهء رسمى در بر ، در مجمع مخنّثانش يافتند . گفتند :
اى شيخ ، اين چه حالت است و اينجا چه مىكنى ؟ فرمود كه : چون به صورت از مردانم با زنان نتوانم بود و چون به سيرت از زنانم با مردان نيارم آسود ، اولى و انسب آن ديدم كه با ابناى جنس خود نشينم .
گرچه غافل بدين عمل خندد * ليكن عاقل جز اين نبپسندد
اگر احيانا ، كه طرف مخلوق عاجز بود و نداند كه ما نفاق و ريا مىورزيم ، سلطان ديّان عالم السرّ و العيان داند كه در چه كاريم و باك نداريم ، از آنكه خداى را به بزرگى و خلق را به خوردى نشناختيم و عمل به مضمون راه نمودن : « عظم الخالق [ فى نفسك ] يصغّر المخلوق فى عينك » نپرداختيم و ندانستيم كه : « من التمس رضا اللّه بسخط النّاس رضى اللّه عنه و رضى عنه النّاس . و من التمس رضا النّاس بسخط اللّه سخط اللّه عليه » چه فرمان است .
اينها همه به شومى آن است كه دربند شيخى و رعنايى و مريدتراشى و مولويّت و مجلسآرايى و صوفيگرى و مدقّق بودن و محقق نمودن شهير گشتيم ، نه درصدد مسلمان شدن و مقيّد كار بودن و كار كردن ، كار اين دارد نه آن و اين صعب بود نه آسان . رباعى :
اى دل تو دمى مطيع رحمان نشدى * وز كردن فعل بد پشيمان نشدى
صوفى و فقيه و سالك و دانشمند * اينها شدهاى ولى مسلمان نشدى
و العياذ باللّه كه از غايت جهل و عصيان و نهايت حمق و نسيان به هيچيك از اينها نيز موصوف نباشيم و به محض دعوى بىمعنى دل خود خوش سازيم كه گفتهاند :
قولى به سر زبان خود بربستى * صد خانه پر از بت و يكى نشكستى
گويى كه به يك قول شهادت رستم * فردا بكشى خمار كامشب مستم