تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
ببيند سراپرده و جاه او * چراغ خود و گشتى ماه او سپاه و حشم بيند و گيرودار * گلستان پايد ز خاشاك خار ولى ره نيابد به خلوت سرا * كه نتواند آن جز دل بينوا دل است آنكه او را به خلوت ره است * ز اسرار شاهنشهى آگه است
چهارم ، رساندن قلب است به طريق سير و سفر به حظائر قدس و از سبيل تجريد و سلوك به مقامات انس به رفع آثار همهء تعلّقات بدنيّه و ازالهء كدورات جلابيب جسمانيّه و استغراق در ملاحظهء اسرار كمال و مطالعهء انوار جمال به فناء از خودى و بقاء به هستى حق . و اين مرتبه از هدايت درجه‌اى از دلالت است كه بدان اختصاص دارند اولياء و اصفياء .
اى خوش آن كو در اين مقام بود * در ره دين و دل تمام بود با خدا عهد بندگى بسته * رسته از خود به دوست پيوسته گشته از بادهء فنا راقد * نايدش در نظر به جز واحد مىكند سير در فضاى لقا * صفتش گه فنا و گاه بقا نبود ملتفت به اين و به آن * نشود منسىاش خداى بمان
قائل
« اهْدِنَا » *
در مرتبهء ثالثه طالب حالت رابعه شود و ناطق به آن و در آن ثابت ايستادن و نلغزيدن از آن . و گفته‌اند كه مراتب معرفت و درجات شناخت چهار است : اوّل ، مرتبهء عوام و اهل تقليد . دوم ، درجهء علماء و استدلاليان . سوم ، مقامات صدّيقان و مخلصان . چهارم ، منزل فانيان و اصلان . و بادعاء
« اهْدِنَا » *
هر سابقى جوياى لاحق باشد و جز اين استقرار و دوام آن خواهد يا ترقّى در درجات آنكه بىپايان است تمنّا كند .
علم را و معرفت را حدّ نئيست * پس به هر حالت كه هستى وا مايست زان به بالاتر از آن راهى بشو * مكث منما هيچ جا برتر برو
بزرگى مىگويد كه : از هر موجودى به حضرت واجب الوجود راهى است ، و مقصود از اين صراط مستقيم آن راه است ، و هركه عارف است از آن آگاه است . نظم :
هست از هر ذرّه‌اى راهى به دوست * هرچه مىبينى تو روى او بدوست