من اللّه و ثالث را سير في اللّه خوانند .
و در اين مقام كه برشتگى و پختگى و سوختگى وى به كمال رسيده باشد و ديگ وجودش از جوشوخروش نشسته ، حوصلهاش وسعت پيدا كرده و قلق و اضطرابش به اطمينان و سكون مبدّل گشته باشد ، سواى حضرت حق را در نظر شهود وى نمودى باشد بىبود ؛ پس به ظاهر اعيان و مظاهر اكوان را كه مراتب تعيّنات و شئونات اويند مجالى جمال و جلال او ، تعالى ، بيند و او را در همه و همه را در او و قيام را به دو ، بلا ظرفيّت حلول و اتّحاد و بىجهت مكان و زمان و بلا حدوث كون و فساد و بىتطرّق و تبدّل ، به نظر بصيرت مشاهده كند ، وحدتى يابد با وجود كثرت و كثرتى بيند نمونهء وحدت ؛ زمزمهء « واحدنا ألف و ألفنا واحد » در چهارگاه « ما يكون من نجوى ثلاثة إلّا هو رابعهم » سركرده ، سرود :
ففي كلّ شىء له آية * تدلّ على أنّه واحد
ناى در دست ، صداى « ما رأيت شيئا إلّا و رأيت اللّه [ قبله و معه و ] فيه » . به صماخ عشّاق و سامعهء راستان بىنفاق و بينوايان سرگردان گردون را كه وراى عشرى از حواسّ عشره به مقامى راه نبرده باشند ، نواى
« وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ »
گوشزد نموده .
از حجاز مجاز به بيت اللّه حقيقت دليل شده ، از استواء بر خطّ استواء سماء محيط وجود غير مائل إلى شوق الإفراط و غرب التفريط ، داعيا إلى لقاء البقاء من المحو و الفناء ، ناظرا إلى قلب الخاصّ الخالص عرب و عجم و ملك و جنّ راند ، و « سبحاني ، ما أعظم شانى » ، و صداى « ليس فى جبّتى سوى اللّه » شنواند . مثنوى :
يعنى : اى يعقوب ، يوسف با من است * مونس جانت در اين پيراهن است
من عزيزم چونكه او با من بود * زنده باشد تن چه جان با تن بود
در صدف چون دُر بود پرقيمت است * رفعت لؤلؤ مر او را رفعت است
گر رفيع القدر خواند خويش را * راست گويد راست تصديقش نما
نافه گر گويد كه خوشبويم رواست * غير مُشكم نيست در باطن بجاست
برگ گل گر گويدت دارم گلاب * راست مىگويد تو از وى رو متاب
معنى درويش چون برگ گل است * هست جزوى معنوى او حق كل است