تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
شاهدان گر دلبرى زين‌سان كنند * زاهدان را رخنه در ايمان كنند
جايى كه جانان مهربان ، نقد « من [ قتلته ] فأناديته » در ميان دارد ، جان و ايمان چه باشد و به چه ارزد .
سهل است مرا بر سر خنجر بودن * در پاى مراد خويش بىسر بودن تو آمده‌اى كه كافرى را بكشى * غازى ، قاتل چو تويى ، رواست كافر بودن
و آنچه شيخ شهاب الدين سهروردى در اين وادى مثال آورده ، كه : « أنا الحقّ » گفتن معنى ممكن منصورى ، كه در كورهء محبّت از آتش برافروخته بود و متّصف و متخلّق به اخلاق واجب الوجود گشته ، از قبيل « أنا النار » گفتن آهن در اخكر افتادهء سرخ گشته متّصف به آثار نار باشد ، استبعاد ندارد .
تو كردى خويشتن را پنبه‌كارى * تو هم حلّاج‌وار اين دم برآرى
در حقيقت قائل اين قول نار بود ، نه آهن . و گفته‌اند كه وجود حلّاج از قابليّت و استعدادى كه داشت و به بركت تقدّس و تجرّدى كه از تزكيه و تصفيه حاصل كرده بود مصدر و مظهر اين كلمه گشت ، نه از محدثيّت موحّدان ، چنان‌كه شجرهء وادى ايمن ، و القائل هو اللّه .
روا باشد أنا اللّه از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى
اى غافل كاهل ، واى بىدرد جاهل ، چه مىشنوى . آتش به خود درزن و سر به صحرا نه .
موبه‌مويم دوست شد ترسم كه استيلاى عشق * يك أنا الحقّ گوى ديگر بر سر دار آورد
و ديگر مثالها در هرجا هركس از هر مقوله ، در توضيح و تبيين اين مطلب بيان كرده‌اند كه مبادى آن بر وحدت وجود بود ، مثل قطرهء و اصل به دريا شده كه « أنا البحر » گويد ، و برف گداخته كه دعوى « أنا الماء » كند ، و عكس نمايان در آينه كه « أنا الشّخص » ادّعا نمايد . امّا آن سه امثله أولى و أوفق و أوقع و أليق و أقرب و أنسب و أحسن و أحرى بود . و انكار بر آنها كمتر وارد آيد .
در اين مشهد كه انوار تجلّيست * سخن دارم ولى ناگفتن اولاست
زيرا كه آنكه داند داند و آنكه نداند نداند . و علم به تفسير آيهء مجيدهء :
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
كما هو حقّه ، در شعور بر اين مطلب دخل عظيمى دارد ، بلكه