تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
و چون گاهى از اين حالت بازآيد و به ميزان سلطان عقل رجوع كند ، « ما للتّراب و ربّ الأرباب » بر زبان راند . ما كجائيم و او كجا هيهات . و بدين مضمون اعتذار و استغفار نمايد .
بپوش دامن عفوى به زلّت من مست * كه آبروى شريعت به اين‌قدر نرود
و در آن هنگام بلا دغدغه معذور و مرفوع القلم خواهد بود . للمولوى :
كار عاشق اضطرارى اوفتد * وان ز فرط دوستدارى اوفتد لاجرم ديوانه را گرچه خطاست * هرچه مىگويد به گستاخى رواست
و چون باز از شميم نسيم جذبهء دوست بر سر كار رود عقل را عقيله خواند و مسخره داند . نصيحتش كنى « أنا أقول و أسمع » گويد ، فتوى به قتل خود دهد ، و بر حاشيهء آن محضر نويسد ، كه :
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
در وقتى كه جلّاد غير خبرى تيغ امتحان در دست ، به مسلخ شهادتش كشد ، سر تا پا شوق و نياز گردد و از روى سوز و گداز گويد : « اللّهمّ اغفر و ارحم من يسعى في قتلي . و اقتلونى يا ثقات ؛ إنّ فى قتلي حياتي و حياتي في مماتي » . و خطاب با معشوق طنّاز كند و گويد . فرد :
به جرم عشق توام مىكشند و غوغايى است * تو نيز بر لب بام آ كه خوش تماشايى است
و در آن زمان كه در پاى دار از رقبا و اغيار به عزم آزار صداى « هذا من الكفّار » شنود ، مردانه‌وار و عاشقانه‌كردار با آشنا و بيگانه خبر دهد و صلا زند . و :
مُنادى مىكند : امروز زنّار سر زلفش * كه بىايمان بميرد هركه ايمان را نگهدارد
و شهادتش شهادتى بود كه به صداقتش گواهى دهد . مشهور است كه هر قطرهء خونى كه از وى مىچكيد بر زمين لفظ « اللّه » نقش مىبست ، و كفى باللّه شهيدا .
بس كه دادم به ياد او خود را * نيست گشتم من ، او بماند بجا پر شدم از مى محبّت او * قُم به قتلم تو امتحان فرما خون كه آن عُشر عشق اوست بريز * تا بگويد كه چيست در هرجا
اللّه اكبر آنچه معشوقى است و اين چه عاشقى است . اگر عاشق است چنان بايد و اگر معشوق است چنين شايد ، تا معامله درست آيد .