اين عين آن بود و آن عين اين . مثنوى :
ماند اشكال دگر اينجا به گاه * حلّ كنم آن را به توفيق إله
گفت فرعون آن « أنا الرّبّ » شد هلاك * گفت منصور اين « أنا الحقّ » نيست باك
او نجس اين پاك شد از يك ادا * عقل اينجا گم كند سررشته را
فرق چبود در ميان اين و آن * فرق ميدان از زمين تا آسمان
زانكه آن از هستى آمد در وجود * وين ز نفى هستى آن را ردّ نمود
او بلندى جست لا بدّ پست شد * نيست شد اين تا كه آخر هست شد
او ز « إلّا » رو به « لا » آورده بود * وين ز « لا » ره سوى « إلّا » برده بود
او ز « من » امكان مطلق خواستى * اين از آن موجود بر حق خواستى
پوست را مىخواند مغز آن بىتميز * مغز را مىگفت نغز است اين عزيز
سجده مىكردى طلب آن بد سپر * بود اين را دائما در سجده سر
او نمىكردى تواضع با خداى * بوسه مىداد اين به پاى هر گداى
او به مال و جاه مىكرد افتخار * اين ز مال و جاه مىكردى فرار
او تكبّر داشت ، اين افتادگى * او تعلّق داشت ، اين آزردگى
بود او با خود نه با پروردگار * بود اين بىخود به ياد كردگار
كردى او چون موسيى را ز جر و ردّ * كرده بود اين صلح با هر نيك و بد
اقتلوا موسى همىگفت او ز جهل * اقتلونى گفت اين آسان و سهل
او ز خطّ بندگى مىداشت عار * اين به قتل خويش خط داد آشكار
او به زير كوه هستى بازماند * اين به فوق آرمان مركب دواند
فرّ منه العون از آن فرعون شد * اين ز نصرت پاى تا سر عون شد
لاجرم آن شاخ لعنت داد بار * وين شجر رحمت نهاد اندر كنار
بود او زقّوم جايش شد حجيم * بود اين طوبى به جنّت شد مقيم
او بسوزد تا ابد در نار در * اين كند نشو و نما بخشد ثمر
منزل رابع و مقام چهارم ، كه سالك هستى هالك را در اين سير و سفر پيش آيد ، بقاء بعد الفناء بود ، و آن را « سير مع اللّه » نامند ، چنانكه اوّل را سير إلى اللّه و ثانى را سير