تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
شور مستى مجازى سواى وى را به نهجى فراموش كرده بود ، كه اسم و مسمّى ماعداى خدا از خاطرش قاطبة محو شده و زوال پذيرفته بود . پس به هرچه در نگرد به نور وى ظهور وى را بىآن چيز مشاهده نمايد . مستانه و بىتابانه فرياد برآورد .
در هرچه بنگرم تو نمودار بوده‌اى * اى نانموده رخ تو چه بسيار بوده‌اى
و هرچه را و هركه را خواهد بخواند از نسيان اسامى ، سواى وى را به نام وى خواند . فرد :
زان زليخا آن سپندان تا به عود * نام جمله چيز يوسف كرده بود
حتّى اگر خواهد كه از خود تقرير كند از فقدان خود به وجدان او ، و حسب الاستدعاء :
« قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ ، إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً »
خود را فراموش كرده ، او را نام برد . فرد :
تعيّن بود گر ز هستى جدا * نه حقّ بنده باشد نه بنده خدا
از خود به نام او تقرير كند ، و به جاى : « أنا المنصور » ، « أنا الحقّ » گويد .
مستى عشق « أنا الحقّ » به زبان آوردش * ورنه يك جو گنه از جانب منصور نبود
از اين است كه از غلبهء هوا در اين ادّعا ، پروا از فتنه و غوغا ندارد .
من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم * كه عشق از پردهء عصمت برون آرد زليخا را
بىباكانه‌وار ، از نيكى دار و آرزوى يار آهنگ
« كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ »
سركرده و در پردهء « من رآنى فقد رأى الحقّ » ، ترانهء « ليس فى الدّار غيره ديّار » ساز نمايد ، و نغمهء
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
آغاز كند ، و از شعبهء
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ »
شعبده بازگردد .
يار يكى باشد و احول دو بين * گر نه‌اى احول تو بجز يك مبين
و آن نامراد مخمور بادهء و داد و مشعوف معجون اتّحاد را ، كه از فناء ارادت ، كارها همه بر وفق مراد بارى جارى شود و به اشارهء عينى در حركت آيد ، و به فرمان لا ريبى ساكن شود ، چه اختيار و كدام اضطرار گذشتى ، هرچه ليلى را به خاطر يكايك بر دل مجنون گذشتى . و اين گذشت است كه مجنون را از هرچه جز ليلى است بگذراند تا به زبان حال گويد :
هرچه مىبينم همه ليلى بود * ليس فى قلبى سوى ليلاى شىء