يعنى بدانسان محو ملاحظهء افعال الهى شود كه فعلهاى سواى وى را فراموش كند ، در اين حالت از وى حرفهاى جبريانه صدور يابد ، مانند : « لا مؤثّر فى الوجود إلّا اللّه » ، و آنچه بدين ماند . نه آنكه در حقيقت و واقع و نفس الامر چيزى نبود ، زيرا كه بطلان مذهب عاطل جبر اظهر من الشّمس است ، و دلائل عقليّه و شواهد نقليّه بر مفاسد آن دلالت كند و بر سفاهت قائلان بر آن شهادت دهد .
و در تصانيف صوفيّه تصريحات و تأكيدات در اين باب بسيار واقع شده ، چنان كه مولوى معنوى ، كه اعرف فرقه و واثق اين طبقه است ، در « مثنوى » كه ابطال جانب جبر نموده مىفرمايد كه : اختيار است اختيار است اختيار . و شيخ محيى الدين اعرابى كه اشهر و اعلم اين جماعت است و تحمّل وى سند ، در اوائل « فتوحات مكى » مىگويد :
« الجبر لا يصحّ عند المحقق » و كفى بالشّيخ ناقلا . و ايضا كسى كه بر اصول عقايد اين گروه مطلع بود بيقين داند و در شكّ نماند كذلك . و الحقّ عندهم أن « لا جبر و لا تفويض ، بل أمر بين الأمرين » ، كما نقل عن الإمام الصّادق عليه السّلام .
و موافق اين است آنچه شارع فاضل مولانا خفر در « شرح باب حادى عشر » آورده است كه : « بنده در فعل خود مباشر قريب است نه مؤثر تامّ » . و معتقد موحدين همين است .
پس اگر از زبان ايشان لفظى شنوى يا در رسائل ايشان چيزى بينى ، جواب همان است كه شنيدى و تأويل آنچنان است كه دانستى .
و اگر در آن ريبى دارى رفع آن بجز آن نتوان كرد كه طرز مخالفت رها كنى و طريق موافقت پيشگيرى ، و به قصد امتياز حق از باطل به روش ايشان رياضت كشى و كار كنى تا آنچه حق است بر تو ظاهر گردد ، و گفتهاند كه : حلواى لبلبانى تا نخورى ندانى . و مقرّر است كه شنيده كى بود مانند ديده . و منقول است كه : « دع ما يريبك إلى ما لا يريبك » . بنابراين پيروى اهل يقين بايد كرد تا صاحب يقين شوى .
به كسى گمان ندارم كه دلش به ما سوزد * مگر آن سياهبختى كه به روز ما نشيند
و هم بعضى از الفاظ و مكالمات ايشان رنگ « تناسخ » دارد ، چنانكه از بعضى كلمات حكميّات بوى آن مىآيد . و ليكن اين رهط ابعد ارهاط و دورترين طوايفاند از آن . و از اشعار يكى از اكابر اين فرقه است :