تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
نفس او از آن مالش يافتى » . عقلاى عصر كه بىمزد اين كار كنند چه به از آن .
خوب باشى و بدت دانند خلق * به كه بد باشى و نيكت بينند
بد را كه بد گويند اميد ترقّى است به نيكى و نيك را كه نيك ناميديم تنزّل است به بدى . ما حصل سخن آنكه : حنظل را كه شكر نام كنند و بياض را سواد خوانند يا برعكس ، نه آن اين شود و نه اين آن گردد ، ببينيم تا چه هستيم ، همان باشيم : اى فضولى نه ديسه خلق جهان اينجمه گل كه بولار خضرى گوروب غول بيابان ديديلر از بيّنهء مبيّنهء شاهدين عدلين علم و عمل ، حال و صفت هركسى ، از سعادت و شقاوت ، به ثبوت رسد . بيت :
آن را كه ندانى نسب و نسبت حالش * او را نبود هيچ گواهى چو فعالش
حكمت دانى و فرمان رانى و حقيقت‌شناسى آسان نيست و هر شهادت پيش هر كس معتبر نبود . امام مبين و حاكم شرع متين بايد ، خوب دوستى دوستان . دوست كم از اين برنيايد كه : « المحسن سيجزى بإحسانه و المسىء سيكفيه مساءته » ، « الوقت مضيّق ، و الفرصة مغتنم » ، و حال اين كس وسعت آن ندارد كه آن را قسمت كنى و پاره‌اى از آن صرف به ذكر دوست سازى و در پاره‌اى به فكر دشمن پردازى . نظم :
تو با دشمن نفس هم‌خانه‌اى * چه دربند پيكار بيگانه‌اى اگر دشمن از دوست نشناختى * به پيكار دشمن نپرداختى
اگر عداوت هم با اين دشمن بهتر از آن بود كه با دوستان دشمن عن‌قريب كه همه از اين تنگ زندان بدر خواهيم رفت و از دست يكديگر خلاص خواهيم يافت ، حلم سلم است و صلح صلاح ، « فلا بدّ أن تحلم و تصلح » .
اگر دشمن نسازد با تو اى دوست * تو مىبايد كه با دشمن بسازى اگر او با تو بازد يا نبازد * تو را بايد كه با او بد نبازى و گرنه پنج روزى صبر مىكن * نه تو مانى نه او نه فخر رازى
كجا رفتند و چه شدند آنان كه پيش از ما باهم كدورت داشتند و هركدام خود را محقّ مىپنداشتند ، چون هرچه هست مىگذرد ، از غم و الم و فرح و ندم ، و هيچ باقى نمىماند ، فلا تفاوت بينهما .