مدح و ذمّت گر تفاوت مىكند * كافرى باشى كه او بت مىكند
درگذر زين گمرهى راهى بشو * بشكن اين بت را و اللّهى بشو
ز حكمت بياموزدت نكتهاى * كه در هر دوعالم شوى سرفراز
لباس طريقت چو در بركنى * ز ذلّت مرنج و به عزّت مناز
اين نكته مخصوص مخلصان و پاكان است ، بدان رسيدن و در آن آرميدن دشوار و نه آسان است . در كتاب « عدّة الدّاعى » مسطور است كه : آدمى به درجهء اخلاص نرسد تا خلق را « لا يضرّ و لا ينفع » نبيند ، و « لا يعطى و لا يمنع » نداند . نظم :
كار از خلق هيچ نگشايد * به خدا گر ز خلق هيچ آيد
خلق جز بهر بند و پنج نهاند * آزموديم ، جمله هيچ نهاند
پس اگر خداوند از تو خشنود است از ناخشنودى ديگران چه زيان و اگر وى ناخشنود است از خشنودى ايشان چه سود ، ردّ ردّ او قبول قبول اوست . صدّيقان را از ملامت كه علّت سلامت است در طريق صداقت ملامت و كلالت نباشد ، بلكه طلاقت و بشاشت روى نمايد ، زيرا كه به ذلّت رغبت دارند و از عزّت نفرت نمايند ، از آنكه خير خود را در آن بينند . رباعى :
خوارى شرف مردم دانا باشد * عزّت مطلب فروتنى تا باشد
با صدرنشينان منشين كز ميزان هر سر كه سبكتر است بالا باشد .
و ردّ نزد ايشان بهتر از قبول باشد . كما نقل صاحب « الفواتح » فيها عن سيّد الطّائفة ، طاب ثراه ، أنّه كان يقول : « لا يصير المرء صدّيقا ما لم يشهد الف صدّيق بزند بزنديقيّته » . و تصديق به صحّت اين نقل كه منوط به علم به تفاوت درجات اين طبقه است از حيطهء طور عقل غير ايشان خارج است . و قصّهء معاشرت موسى و خضر ، عليهما السّلام فىالجمله حلّ اين اشكال و دفع « لا يقال » از اين مقال نمايد . خواجه حافظ :
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست * در حق ما هرچه گويد جاى هيچ اكراه نيست
در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست * بر صراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست
خواجه نصير طوسى ، رضوان اللّه عليه ، در كتاب « اخلاق » آورده كه : « اقليدس حكيم سفهاى شهر خود را در نهان به مزد گرفتى تا برملا وى را توبيخ كردندى و