ازبسكه گذشت در معاصى كارم * از عمر تباه خويشتن بيزارم
از من نه خدا نه خلق راضى هرگز * لعنت بر من كه طرفه وصفى دارم
نه دوست را از دشمن شناسم ، نه يار را از اغيار ، بلكه از هر دو بيزار . و ما أحسن ما قال :
نفسى دارم كه غير شيطانى نيست * وز فعل بدش هيچ پشيمانى نيست
ايمانش هزار بار تلقين كردم * اين كافر را سر مسلمانى نيست
نه به پند من به بدى خود راه برد و نه به گفتهء ديگران از آن آگاه گردد ، نه به ردّ عامى خامى رها كند و نه به ذمّ فاضل قائل گردد و قابل شود . صوفى تنبيهش كند متنبّه شدن كو ، مفتى تأديبش نمايد متأدّب گشتن كجا . داد از دست اين بيداد كن . اسلام را بر من عار و كفر از من بيزار . و ما أنسب بحالى ما قاله الحافظ الشّيرازىّ :
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر در ميكده با دف و نيى ترسايى
گر مسلمانى همين است كه حافظ دارد * آه اگر از پس امروز بود فردايى
مگر آنكه خدا به فرياد رسد و مرا از قيد اين بىقيد كه از بس مقيّد مىنمايد نامقيّد است برهاند ، هر چندش مىگويم بيا و معتقد باش . و اگر آن نكنى با وى صلح كن و منكر انكار وى مباش ، يا به اقبال مقبلان ادبار كن يا به نظر قبول بدان منگر ، كه به حسب حكمت مصلحت در اين ، در آن است ، لا يقبل ذلك و لا يفعل كذلك ، مع أنّه مقرّ بأنّى لمّا انظر إلى الواقع و نفس الأمر ، يكشف لى أنّ أحبّائى أعدائى و أعدائى أحبّائى و يظهر لى أنّ الردّ ليس ردّا و القبول ليس قبولا . فأقول ما قاله بعض أصحاب البصيرة :
دشمنان زمان به مذهب من * دوستانند و دوستان دشمن
و أتيقّن بأنّى مصداق لصدق مضمون هذا البيت :
هر آنكه غيبت من مىكند حبيب من است * مريض معصيتم بنده او طبيب من است
فضلا عن التّهمة ، و الافتراء ، معلول معقول فهم را كه زالوى مفت ميسّر شود غنيمت شمرد ، لأنّه يمصّ المادّة المهلكة ، فيهلك و هو يشفي .
نوش انگبين خواهى نيش زنبور بايد خورد ، نخل عسل كه كسى را بگزد معضوض را بيش از لحظهاى الم نباشد و عاضّ فى الفور بميرد ، و هرچه دارد به وى گذارد ، هر كه آن حلاوت خواهد تحمّل اين مرارت بر وى شاق نيايد . حافظ :