نخوردى غم دين دمى از خرى * چرا غصّه دهر فانى خورى
مؤمن موقن بايد كه چنان به فكر پردازد كه شغل جهان وى را از آن باز نتواند داشت و هواى سوداى لقاى آن سواد اين در جانش نگذارد اگر بعد از مرگ جاى تو بهشت خواهد بود از فقدان اين باغ چه نقصان ، و اگر مقرّ تو سقر خواهد بود باغ شدّاد و قصر فرعون از تو باشد چه فايده . پس آخربين باش نه آخُربين .
و از من تو چرا گفتى تا بدين بليّه افتى . مالك يكى است و وديعه عاريه بود ، دو سه روزى با تو گذاشت و بازپس گرفت و به ديگرى سپرد . اين همه اضطراب چراست ، به امانت عاشق شدن خيانت است ، و احتراق فراق لاخوان نبايد كرد تا اين نشود . « فاطرح و افرح » . نبينى كه قمار بازان بينداز و نترس گويند ، نه بگير و مترس . « و ما أنسب و أصلح ما قيل » :
خوش آن مرغ زيرك در اين كهنه باغ * كه ننشيندش بر كلوخى كلاغ
امّا اين افسردگى و پژمردگى كه از مفارقت باغ تو راست ، باغ را هم از مهاجرت تو مثل آن است يا نه . يقين كه نيست . گاه باشد كه تازهتر و پربارتر از آن باشد كه بود .
زهى گول كه براى وفا با بىوفا بر خود جفا كند و رنج كشد .
در باغ دوستى كار كن تا به آرامگاه :
« جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً » *
باريابى و از شجرات باقيات حدائق و اعناب ثمرات صالحات
« وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ ، لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ »
بچينى ، و خلاع با اتّساع
« عالِيَهُمْ ثِيابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ »
بپوشى و در سايهء شاد روانهاى پرسايهء :
« وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ وَ زَرابِيُّ مَبْثُوثَةٌ »
بر بساط :
« مُتَّكِئِينَ عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ » ،
تكيه بگيرى و روى نيكوى :
« فِيهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ »
ببينى ، و از جام جمال والدان و غلمان :
« كَأَنَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ »
بادهء تجلّى :
« وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً »
بنوشى ، و از مائدهء
« وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ »
استيفاء حظّ خودنمايى
« جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ » *
را به چشم معنى مشاهده نمايى .
الهى ، الهى ، به عزّت و حرمت آن كسانى كه عزّت و حرمت محبّت تو داشتند و گام از سر كام كونين برداشتند كه همهء ما را از لوث هوا و حدث تمنّا پاك گردان و از