زين شهد يك انگشت به كام تو كنند * در لذّت اگر محو نگردى تف كن
اى برادر دينى و اى دوست يقينى ، لحظهاى گوش كن و هوش با من دار و موعظهء من بشنو و نصيحت بنوش كه اين سر و شوش و خروش آورد و عقل و هوش ربايد و مدهوش سازد . باغ رفته است و تو مانده . اين همه بىتاب و كبابى ، ياد كن از آن روزى كه تو به روى و باغ بماند .
گويند كه شخصى فوت شده بود ، پسرش پيشاپيش جنازه وى دست بر سر مىزد و مىگفت كه هرگز بدتر از اين روزى نديده بودم . درويشى گفت : اگر به روز پدر و حال وى راه برى مصيبت خود را فراموش كنى . روزى بود كه وى از براى پدر مىگريست ، امروز تو از براى او مىگريى ، فرداست كه تابوت تو بر دوش ديگران است و ديگران از براى تو مىگريند ، اگر مىنالى از براى آن روز بنال ، تو نيز فكر آن روز كن قبل از آنكه بدان روز رسى . نظم :
شنيدستم كه افلاطون شب و روز * به گريه داشتى چشم جهانسوز
يكى پرسيد از او اين گريه از چيست * به گفتا چشم كس بيهوده نگريست
از آن گريم كه جسم و جان دمساز * بهم خو كردهاند از ديرگه باز
جدا خواهند شد ز اين آشنايى * همىگريم از آن روز جدايى
باغ ديگر از دست تو مفت و مسلّم بدر رفت كه عديل و نظير ندارد و عوض و بدل بدان ممكن نه . به غم آن نيستى ، در ماتم اين چرا باشى . مگر مست و مجنونى و تميز ندارى . لمؤلّفه :
چه شد سرو باغ جوانى بگو * كجا رفت آن زندگانى بگو
بدر رفت مرغ سعادت ز دام * بشد خشك اشجار اعضا تمام
نواى تو كان بود گلها در آن * ز سرماى پيرى رسيدش خزان
فروريخت اوراق گلها ز هم * بتدريج شد خرّميهات كم
دو روزى ديگر چون بدين بگذرد * بهيكبار با خاك همسان شود
نه تخمى فشاندى كه آيد به كار * نه شاخى نشاندى كه آيد ببار
تلف گشت عمر از قدوم ممات * شدت كوزه خالى ز آب حيات
نمىنالى از بهر آن هيچگاه * ولى از غم اين شدستى چه كاه