تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
الأمجد حاجى خان محمّد . عزيز ، شنيدم كه همانا از بيع باغى داغى و از فراق آن بىفراغى و از سوداى آن بىدماغى و از اشتياق آن ناچاقى . هيهات و دريغا كه باغ را گم كرده‌اى و داغ را نيافته‌اى ، تو را باغى در كار است تا چراغ دل برافروزى و خار خار تعلّق سوزى و به سراغ آن باغ بشتابى و آن را بيابى كه از صداع و داغ اين بىيافت آن به استخلاص اتصاف و اختصاص اوصاف نتوان يافت . من مؤلّفه :
باغ نى اين باغ آب و گل بود * باغ اصلى گلستان دل بود چون بدان ره برد سالك آرميده * از غم اندوه سختيها رهيده بوستانى ديد پر از ياسمين * مرغزارى عكس از خلد برين پاك از خاشاك و خاك ما و من * كرده جنّت آرزوى انجمن سنبل و نرگس در آن از حد فزون * رنگ و روى آن برون از چند و چون مست گردد هركه ز آنجا بگذرد * محو و فانى از خود و بىخود شود سربه‌سر انهار آن آب حيات * ميوه‌هايش باقيات صالحات لحن مرغان معانى اندر آن * هوش بر از سر فغان افكن به جان نى بهار آن را بود دى نه خزان * مىچكد مى در وى از برگ رزان نان خوانش قوت روحانى بود * آفتابش نور يزدانى بود مطلع انوار ايمانى است آن * مخزن اسرار ربانى است آن عزلتى تازه بدان گلزار برد * پيش چشمش گشته اين گلزار خورد هرچه مىبيند همه باغ است و راغ * يافت از باغ جدائيها فراغ
تسميهء دل به جنان ، كه آن به معنى بوستانها است ، حسب الاقتضاء : « الأسماء تنزل من السّماء » است ، زيرا كه هر طورى از آن اطوار سبعهء قلبيّه بوستانى است كه
« فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ »
از آن نشان دهد . مشهور است كه صوفى صافى را با چند نفر از ابرار به گوشهء حديقه‌اى مملوّ از رياحين و أخضار و روضه‌اى محلّى به أوراد و أزهار گذار افتاد ، همه به نظارهء ظاهر پرداختند . وى سر به خرقه كشيده به سير باطن متوجّه شد . و چون از سبب آن استفسار كردند ، فرمود كه شما از فرع مشعوفيد و من به اصل مشغولم ، و شما