الأمجد حاجى خان محمّد . عزيز ، شنيدم كه همانا از بيع باغى داغى و از فراق آن بىفراغى و از سوداى آن بىدماغى و از اشتياق آن ناچاقى . هيهات و دريغا كه باغ را گم كردهاى و داغ را نيافتهاى ، تو را باغى در كار است تا چراغ دل برافروزى و خار خار تعلّق سوزى و به سراغ آن باغ بشتابى و آن را بيابى كه از صداع و داغ اين بىيافت آن به استخلاص اتصاف و اختصاص اوصاف نتوان يافت . من مؤلّفه :
باغ نى اين باغ آب و گل بود * باغ اصلى گلستان دل بود
چون بدان ره برد سالك آرميده * از غم اندوه سختيها رهيده
بوستانى ديد پر از ياسمين * مرغزارى عكس از خلد برين
پاك از خاشاك و خاك ما و من * كرده جنّت آرزوى انجمن
سنبل و نرگس در آن از حد فزون * رنگ و روى آن برون از چند و چون
مست گردد هركه ز آنجا بگذرد * محو و فانى از خود و بىخود شود
سربهسر انهار آن آب حيات * ميوههايش باقيات صالحات
لحن مرغان معانى اندر آن * هوش بر از سر فغان افكن به جان
نى بهار آن را بود دى نه خزان * مىچكد مى در وى از برگ رزان
نان خوانش قوت روحانى بود * آفتابش نور يزدانى بود
مطلع انوار ايمانى است آن * مخزن اسرار ربانى است آن
عزلتى تازه بدان گلزار برد * پيش چشمش گشته اين گلزار خورد
هرچه مىبيند همه باغ است و راغ * يافت از باغ جدائيها فراغ
تسميهء دل به جنان ، كه آن به معنى بوستانها است ، حسب الاقتضاء : « الأسماء تنزل من السّماء » است ، زيرا كه هر طورى از آن اطوار سبعهء قلبيّه بوستانى است كه
« فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ »
از آن نشان دهد .
مشهور است كه صوفى صافى را با چند نفر از ابرار به گوشهء حديقهاى مملوّ از رياحين و أخضار و روضهاى محلّى به أوراد و أزهار گذار افتاد ، همه به نظارهء ظاهر پرداختند . وى سر به خرقه كشيده به سير باطن متوجّه شد . و چون از سبب آن استفسار كردند ، فرمود كه شما از فرع مشعوفيد و من به اصل مشغولم ، و شما