ناقص بود نه كامل ، و ديدهء مآل بينش نابينا . اين است بيان سرّ حديث : « لن تكونوا مؤمنين حتّى تعدّوا البلاء نعمة و الرّخاء نقمة » ، و نعم الانقلاب و لو علينا . فرد :
نزد عاشق زخم خوشتر دان ز مرهم خواستن * بهتر از شادى بود در پيش ما غم خواستن
زيرا كه در أكثر احوال قلب سلب و منقلب گردد به هريك از احوال آنكه از قبيل عارضات بود و در اغلب به ضدّ آن انقلاب يابد و جاويد ماند و از وى منفك نگردد .
آنگاه دو عارضهء ناخوش روى نمايد : يكى الم اقبال نامرضى و ديگرى درد زوال مطبوع . بنا بر تقدير ديگر ، دو راحت روى نمايد : اوّل التذاذ انفصال از غير مرغوب دائما ، ثانى لذّت انفصال به وصال محبوب خالدا ، آن تلختر از ممات بود و اين شيرينتر از حيات ، كما قيل :
هركه را با ضدّ خود بگذاشتند * آن عقوبت را چه مرگ انگاشتند
و آنكه او با جنس خود مألوف شد * زندهء پايندهء مشعوف شد
هركس به قدر و اندازه ايمان خود و محبّتى كه با حقتعالى دارد به بلا مبتلى گردد كه : « المؤمن بمنزلة كفّة الميزان كلّما زيد فى إيمانه زيد فى بلائه . و المرء يبتلى على قدر درجته » . و آنكه مقرّبتر و رفيع القدرتر مبتلى و شكسته تركه : « إنّ أشدّ النّاس بلاء النبيّون ثمّ الوصيّون ثمّ الأمثل فالأمثل » نظم :
فى طريق العشق أنواع البلا * أيّها القلب الحزين المبتلا
كى بود در راه عشق آسودگى * سربهسر درد است و خونپالودگى
تا نسازى بر خود آسايش حرام * كى توانى زد به راه عشق گام
غير ناكامى در اين ره كام نيست * راه عشق است اين ره حمّام نيست
إذا أراد اللّه بقوم خيرا ابتلاهم . ارّه بر فرق زكريّا و تيغ بر حلق يحيى كشند و بدن ايّوب را هدف سهام اسقام سازند و تن ابراهيم را در آتش سوزان اندازند . عاقبت كه خير است چه ضرر ؛ و تاج بر سر نمرود نهند و تخت به شدّاد گذارند و كيميا به قارون سپارند ، خاتمت كه هاويه باشد چه نفع .
« ملعون كلّ بدن لا يزكّى و لو فى كلّ أربعين يوما مرّة » ، چه گفتن است . اينكه شنيدى زر مغشوش در كوره گذارند تا خالص كنند و خالص را در آن گذارند تا چيزى