كمال و حال است .
نان و حلوا چيست اين اعمال تو * جبّه پشمين برد اين شال تو
اين مقام فقر خورشيد اقتباس * كى شود حاصل كسى را در لباس
فإيّاك و الرّياء و عليك بالإخلاص ، و إيّاك و النفاق و عليك بالوفاق و ترك المقال و كتمان الحال . حافظ :
صوفى نهاد دام و سر حقّه باز كرد * بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد
اى دل بيا كه ما به پناه خدا رويم * ز آنچ آستين كوته و دست دراز كرد
مملكت تن و ملك بدن را معركهء مهلكهء صورتسازى و لعبتبازى نشايد كرد ، كه شيّاد صيد شيد خود است نه صيّاد ديگران ، و خيمهء خيال باد بهتر است از خرقهء آباء و اجداد .
خدا زان خرقه بيزار است صد بار * كه حيلت باشدش در آستينى
مسخّر يار بايد شد تا مسخرهء اغيار نگردى . اگر كسى گويد كه : « من تشبّه بقوم فهو منهم » عذر خواه است . گوييم : مراد از اين مشابهت و مماثلت به سيرت است نه به صورت ، و موافقت نه به جامه و گفتار است ، بلكه مقصود از آن مجالست به سيرت و مضاهات به طاعات و صفات است ، و آن بىاين نمودى است بىبود . حافظ :
نه هركه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هركه آينه سازد سكندرى داند
نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست * كلاهدارى و آئين سرورى داند
هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست * نه هركه سر بتراشد قلندرى داند
به قدر چهره هر آنكس كه شاه خوبان شد * جهان بگيرد اگر دادگسترى داند
غلام همّت آن رند عافيت سوزم * كه در گدا صفتى كيماگرى داند
ز شعر دلكش حافظ كسى شود آگاه * كه لطف نكته و سرّ سخنورى داند
و كذلك ما أقول : اذكر و اجمع و اكتب . و اگر به خاطر عجوزهء مصرى كلافهء معنى ناقص خود در دست هست از جملهء خريداران يوسف حقيقى شدن و در شمار مشتريان وى درآمدن مراد است ؛ بايد دانست كه قائل اين قول سر كلافه گم كرده است و سررشته از دست داده ، و اين سند كه بدان مستند شده است معتمد نيست . مثنوى :
زنان چون ناقصان عقل و دينند * چرا مردان ره ايشان گزينند