حاجت به كلاه بركى داشتن نيست * درويش صفت باش و كلاه تترى دار
بسا خرقهء به خرقه مكلل كه بيشتر از لباس رعونت نفسانيّت و منيّت بار آورد .
و كلّ اعتزال لم يكن من الأهواء و الآمال فهو عين المصاحبة و الاختلاط ، و كلّ خمول معه اسمه و رسمه فهو معروف و مشهور . و كم من فرقة هى أفسد من الألفة ، و كم من تواضع هو أنتن من الكبر ، و ربّ عطاء و سخاء أقبح و أشدّ شناعة من الإمساك و البخل ، و ربّ صمت أحسن من التكلّم . و قس عليها ما سواها ، فانتبه و استبصر و لا تكن من الغافلين ، و استعذ باللّه أن تكون من الجاهلين .
اى نباشد سرسرى آئين فقر آموختن * بايد كلاه فقر را از ترك دنيا دوختن
شناختن دنيا كارى است بسيار مشكل و مشكلتر گذشتن از آن و ادبار بدان .
چنين مسموع شد كه مرقّع در بر كردهاى و كسوت اكابر پوشيدهاى . اميد كه مباركت باد ، بدانكه به لباس بزرگان درآمدن آسان است و از ايشان شدن دشوار .
اگر ز مغز حقيقت به پوست خرسندى * تو نيز جامهء ارزق بپوش و سر بتراش
مرد اهل طريقت به لباس ظاهر نيست ، كمر به خدمت سلطان ببند و صوفى باش حسب الاقتضاء ، الظاهر عنوان الباطن ادّعاى بزرگى و دعواى بزرگى كردهاى و جرأت طرفهاى نمودهاى . فرد :
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى
همانا كه قبول اين تكليف نيز كه اقويا از آن ابا دارند و ضعفا بدان اقدام مىنمايند مثل تحمّل بار امانت است كه از پى
« إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا »
دارد ، پس احتياط از دست مگذار و پاس خود بدار و جانب ادب در هر باب رعايت كن و بىغايت هراسان و ترسان و لرزان باش ، مبادا كه به دام افتى و ناتمام و خام مانى ، لا بل كند و پراكنده گردى و ليس الخبر كالمعاينة . فرد :
من آزمودهام اين كار و ديدهام آزار * ز ريسمان متنفّر بود گزيدهء مار
عزيز من ، دست ميل از هرچه هست كشيده دار كه آستين مختصر و مقتصر ساختن و پارهء بر پاره دوختن صرفهء مال است ، و دست تصرّف در آستين رياضت و جيب قناعت كشيدن و خواطر پراكندهء خود را جمع نمودن و مقيّد به عمرو و زيد نبودن