تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
چون هرچه بكارند بدروند . بنابراين او را ياد كن تا او تو را ياد كند :
« فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ » .
از او راضى شو تا از تو راضى شود .
« رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ » . *
و تشنهء او باش تا سيرابت سازد ،
« وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً » ،
او را باش تا او تو را باشد « من كان للّه كان اللّه معه » . استعانت از او جوى تا راه راست يا بى ، « من استعان به غير اللّه ضلّ » ، مشتاق او گرد تا او مشتاق تو گردد : « و إنّى لأشوق منهم إليهم » . و اگر او را نتوانى بودن ، بارى خود را نيز مباش ، يا خود را در اصل مباش ، « كن للّه ، و إلّا فلم تكن » ، خود را بشناس تا او را توانى شناختن ، « اعرف نفسك تعرف ربّك » ، و الّا از تو و حيوان چه فرق .
ز نكورويى است عزّت رز * ورنه چه تفاوت از رز و گز بىشهد چه كژدم و چه زنبور * بىصيد چه باشه و چه عصفور
فيا أيّها الفاضل ، غافل منشين ، و يا أيّها اللطيف كثيف مشو ، و اى شهريار عزيز گداى ذليل مگرد . بدانكه تو بچه مرغ لاهوتى در مهد ناسوت ، دانه‌ات ملك است و ادبت ملكوت ، شير شريعت از دو پستان ظاهر و باطن طريقت و حقيقت به تو مىخورانند ، تا بال عقل و پرتوفيق تو برويد و به آشيانهء معنوى خود پرواز توانى كرد . و « حبّ الوطن من الإيمان » ، كه در حديث نبوى وارد است عبارت از اين موطن بود ، و اشاره بدين مأمن مىباشد .
تو در اين دنيا غريبى اى پسر * خو به غربت كرده‌اى خاكت بسر آن‌قدر در شهر تن ماندى اسير * كان وطن يكباره رفتت از ضمير اين وطن مصر و عراق و شام نيست * اين وطن شهرى است كان را نام نيست اى خوش آن كو يابد از توفيق بهر * كاو رود رو سوى آن بىنام‌شهر
« كن فى الدّنيا كأنّك غريب أو عابر سبيل » چه گفت است ، يعنى : « الإسلام بدا غريبا و سيعود غريبا كما بدا ، فطوبى للغرباء » . يعقوب روح تو را در انتظار و اخوان حواس تو را در چاه طبيعت درافكنده‌اند ، چرا يوسف‌وار ، دلو هدايت مالك الملك ننبشتى ، تا از چاه به جاه و از جاه به ماه برآيى ، و به كنعان لامكان راه برى . زهى خذلان و خسران كه تو راست و تو بىخبر ، مصراع :