گرچه او با تو نشيند بر زمين * خويش را بشناس و نيكوتر نشين
و آنچه او گويد و فرمايد بايد شنيد و بجا آورد اگرچه حكمت آن نمايان نبود .
به مى سجّاده رنگين كن گرت پير مغان گويد * كه سالك بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها
و در كارهاى وى از روى تفكّر انديشه بايد كرد ، و از تجاوز آن بهغايت بر حذر بايد بود كه مردود ولايت ديگر هدايت نيابد ، و به آداب وى مؤدّب بايد شد و دقيقهاى از دقايق آن را فوت نبايد كرد تا جزء به كل و قطره به دريا اتصال يابد . فرد :
هركه ز دولت اثرى يافته * از دم صاحب نظرى يافته
اگر نظر نه اكسير اثر راه برى باشد عقده از كار نگشايد ، و بدر رو از گرداب لوازم بشريت ميسّر نشود ، و رفع علايق و دفع عوايق بفعل نيايد ، و سلاسل لوازم هياكل و اغلال آمال از گردن و دست و پاى شريف و اوج لطيف برنخيزد ، و ميل ذاتى جبلّى
« فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها »
بالقوّه نماند و به نشو و نما نرسد و ثمره و نتيجه نبخشد ، و گاه باشد كه غلبهء جذبهء هيولائى و شره هوائى حيوانى آن قابليّت و استعداد به تمامى فانى و منعدم سازد . فرد :
تو مىخواهى كنى آهنگ پرواز * ولى بند دواتت مىكشد باز
پيش از آنكه كار به اينجا رسد تدبير درستى بايد كرد و آتش شوق در اين خار و خاشاك آلات و أسباب و احجاب مستطاب بايد زد و بر خلاف نفس كجرو كار بايد كرد و دست از خود و از كام بايد شست ، مگر كه عاقبت عافيتى حاصل شود و مقصد برآيد و شاهد غيب از كمرگاه لا ريب جمال بنمايد .
عشق را بىخويشتن بايد شدن * نفس خود را راهزن بايد شدن
در نگنجد ما و من در راه او * در رهش بىما و من بايد شدن
عشق او دور از وطن سازد تو را * عاشقان را بىوطن بايد شدن
و لاابالىوار پا بر سر ننگ و عار بايد نهاد و در بازار آزار لگدكوب رفتار و كردار اشرار و ابرار بايد گشت ، شايد كه به بركت آن معشوق غيور بىفتور سمند جلوه بر تو تازد و تو را به انواع ملاطفت بنوازد . بيت :
دلا يك دم رها كن آب و گل را * صلاى عشق در ده جان و دل را