هرچند كه آدمى دانشمند بود تنها به پاى دانش خود به اين راه نتواند رفت كه معلّم علم جداست و معلّم عمل جداست و اگر اين هر دو در يك سر جمع شود نور على نور بود . فرد :
بىپير مرو تو در خرابات * هرچند سكندر زمانى
نبينى كه به محض حكمت دانى طبابت نتوان كرد ، بلكه [ بايد ] مدّتى خدمت طبيب حاذق كرده شود تا آداب معالجات و مداواى او به تجربهها از وى مشهود و مرئى گردد . فرد :
تا نبيند كسى سليمان را * نشناسد زبان مرغان را
بناء على ذلك ، آنچه بر سالك مسلك دقيق دين و طالب مطلب وثيق يقين اوّلا و ابتداء واجب و لازم است طلب و جستجوى مرشد كامل و عالم عامل كه به فناء از خود رسته و به بقاء به حق پيوسته بود ، تا در اين طريق مخوف رهنماى حقيق و مشكلگشاى شفيق او شود ، در طرايق و مهالك ممدّ وى گردد ، زيرا در [ راه ] خطرات بسيار و شبهات بيشمار در پيش است . نظم :
پير مىبايد در اين ره اى پسر * ورنه غولت مىبرد از ره بدر
در ره هر شهر و ده بايد دليل * كمتر از آن نيست اين راه جليل . فرد :
رفتن اين راه آرد گمرهى * پس قلاووزى بجو تا وارهى
و چون از مساعدت بختبلند و معاونت طالع ارجمند اين دولت عظمى و اين سعادت كبرى دست دهد دست انابت و چنگ ارادت مستحكم و قايم به ذيل هدايت و دامن عنايت او زده ، از سر خواست خود بايد برخاست ، « كما قالوا : الإرادة ترك الإرادة » ، مقبول او را مقبول و مطرود او را مطرود بايد دانست و در خدمت لازم الحرمه و صحبت فائض العزّهء او با ادب بسر مىبايد برد و به ظاهر و باطن بر كردهء وى اعتراض و انكار نبايد كرد . گفتهاند : « طرق العشق كلّها آداب » ، و احترام مربّى و مرشد احترام حق بود . للمولوى :
از خدا خواهم توفيق ادب * بىادب محروم ماند از لطف ربّ
از ادب پرنور گشته است اين فلك * و از ادب معصوم و پاك آمد ملك
بىادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش در همه آفاق زد
هرچه آيد بر تو از ظلمات غم * آن ز گستاخى است و بىباكى است هم