گر تو دارى خرد بلاكش باش * نه چو دو نان ز عافيت خوش باش
كه بلا را ز پى عطا باشد * عافيت را ز پى بلا باشد
و سلطان العارفين ، قدّس سرّه ، مىفرمود كه : خدايا ، نان فقر به فقير دادى و نان خورش بليّه چرا ندهى . فرد :
ناز پرورد تنعّم نبرد راه به دوست * عاشقى شيوهء رندان بلاكش باشد
و ديگرى از اكابر مىفرمايد : اى دوستان ، ما قدر بلا ندانستيم بارى شما قدر عافيت بدانيد . و اتّباع اين فرقه ما را ناچار در كار بود . هر چيز كه دوست مىدهد آن خوب است ، چه شكر چه حنظل . و البلاء هي للولاء ، كالذّهب للّهب ، موكّل بالأنبياء و الأولياء ، ثمّ الأمثل فالأمثل .
دوستى چون زر ، بلا چون آتش است * زر خالص در دل آتش خوش است
لاجرم ، اكثر بلا بر انبياء است كه رياضت دادن جانان بلاء است ، از آنكه عود در آتش اندازند و نافه بشكافند و مشك بسايند .
ما بلا را به كس رها نكنيم * تا كه نامش ز اوليا نكنيم
اين بلا گوهر خزانهء ماست * زان به هر ناكسى عطا نكنيم
تو چون عطّارى و عطر دارى و بيدارى بيقين كه تحمّل كنى و خانهء دل را معطّر سازى و خود را نبازى و از گلزار آزار به خار ناشكيبى خورسند نگردى و به تلخى صورى داء از شيرينى معنوى شفا باز نمانى . نظامى :
آن نخل كه دارد اين زمان خار * فرد رطب تر آورد بار
و آن غنچه كه در خسك نهفته است * پيغام دهد كه گل شكفته است
تا چشم بهم نهاده گردد * صد دُر ز فرح گشاده گردد
پس گردى اگرچه دردمندى * چندانكه گريستى بخندى
كارى كه تو آن اميد دارى * باشد سبب اميدوارى
در نوميدى بسى اميد است * پايان شب سيه سفيد است
مردم عاقل ميان يوم ولادت و روز وفات تفاوت ندهند ، از آنكه ايجاد و احياء و اماته و افناء را هر دو از يك فاعل عادل دانند و ترجيح احدهما بر آن ديگرى روا ندارند ، از اين