ما نجى اللّه و الرّسول معا * من لسان الورى فكيف أنا
ديگران را كى رسد كى خواهد * از زبان خلق به سلامت ماند
كس از طعن و جور زبانها نرست * اگر خودنماى است اگر خودپرست
هرچند كه آدمى با هيچ احدى هيچ كارى ندارد ، همه با وى بيش از همه كارها دارند .
رهايى ندارد كس از دست كس * درافتاده را چاره صبر است و بس
اللّهمّ اهدنا الصّراط المستقيم ، و ثبّتنا بالقول الثّابت فى الدّنيا و الآخرة ، و اجعلنا من عبادك الصالحين المخلصين الفائزين المفلحين ، النّازل فى شأنهم من جنابك الدّين القويم و استيقاظ النائم
« يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ » .
و بعد ، امتثالا و انقيادا لأمركم المتعالى ، لا زال في الأقاليم و الأراضى على الأسافل و الأعالي ، مفهوم لفظ « أولى » را كه در آن عزّ ورود يافته اعلى و أنسب و أحسن و أليق دانسته ، بر وجه اكمل و اتمّ و بر نهج اصلح و اهمّ ، سه جمعهء متتالى و متوالى بدان قيام نمود و آنچه لازمهء فرمانبردارى بود بيشتر از پيشتر بجاى آورد ، و باز از غايت قصور قوّت دماغ و نهايت فتور قدرت طبيعت و عدم طاقت استطاعت ، عاملا به مدلول : « الشّهرة آفة و الخمول راحة » منتظرا للموت و متهيّئا له ، از قبيل پارسايى از نارسايى و مستورى از بىچادرى ، سر به جيب گمنامى كشيده و در كنج دردمندى و گوشهء اعتزال خزيده ، به دعاى خير آن اسلاميان ملاذ مشتغل شد ، به حسب صورت و معنى ، جرأت ارتكاب پيرامون اين امر خطير گشتن را پيش از اين حدّ و يارى خود نديد . مولوى :
قعر چه بگزيد هركو عاقل است * ز آنكه در خلوت صفاهاى دل است
ظلمت چه به ز ظلمتهاى خلق * سر نبرد آنكس كه گيرد پاى خلق
مأمول و مسئول از عنايت بىغايت حضرت بىچون ، تعالى شأنه ، كه مقلّب القلوب و الأبصار آن است كه دل مبارك بندگان سيّد المتبحّرين و سند المتألّهين و عمدة المجتهدين را نيز ، كه واسطهء استفاضهء از فيّاض كلّ است ، از اين فقير كثير التّقصير راضى و خوشنود سازد ، فإنّه بالإجابة جدير و على ما يشاء قدير .
ثانيا ، معروض مىدارد كه : علّت عدم حصول وصول به ادراك سعادت ملازمت و دريافت شرف خدمت فائز العزّة لازم البهجه ، اضافه بر علّت بىسامانيهاى ،