تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
خوش آنكه به دلبرى دلش دربند است * كش با دل و جان و اهل دل پيوند است
حسبنا اللّه گفتن چه اشاره بود ، و
« أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ »
چه بشارت باشد .
اى آنكه به قبلهء وفا روست تو را * بر مغز چرا حجاب شد پوست تو را دل در بر اين و آن نه نيكو است تو را * يك دل دارى بس است يك دوست تو را
گرچه « أولادنا أكبادنا » اينجا در كار است ، امّا مشيّت حضرت عزّت از نافرمانى طبع آدم بيزار است . چون هر احدى هيچ‌چيز و هيچ‌كس را از خود دوست‌تر ندارد و بيشتر نخواهد ، پس در زمان رحلت كسان و فوت چيزها از وى بايد كه به شكر نعمت ثبات وجود خود و زوال آنها قيام نمايد و نوعى مسلوك دارد كه زيان دو نشود ، كه آن از عقل و حكمت غريب و بعيد بود ، يكى زيان مايه ، دوم شماتت همسايه ، او از حيطهء دنيا بيرون رفت ، تو از دائرهء رضا بيرون مرو ، چه توان كرد ، « لا معقّب لحكمه و لا رادّ لقضائه » ، زائيدن از براى مردن است و تبدّل لازمهء كون . فرد :
آنكه تغيّر نپذيرد يكى است * و آنكه نمرده است و نميرد يكى است
قدم است كه عدم را بر آن راه نيست و قديم است كه هرگز عديم نگردد ، هزار كس بايد كه بر ما بگريد ، نه برعكس . چون سهام مصائب و آلام از كمان مصلحت آيد كه در قبضهء اقتدار خداوند كريم و صاحب قدرت حكيم است ، پس در احيان و اوان آن جزع و فزع نامرضى و نامرغوب باشد و حال آنكه با ناشكيبى هيچ از آن نكاهد و چيزى بر آن نيفزايد . فيكون من مقولة علاج الفاسد بالأفسد ، و يصير من قبيل : « بلت من الغنم و صلت على الأسد . » گمانت آنكه مگر در دنيا من اوّلها إلى آخرها كسى بهم رسد كه به قدر استطاعت و طاقت به مصيبتى و محنتى گرفتار نبود ، هيهات هيهات ، زهى تصوّر باطل ، زهى خيال محال ، بلكه بدان قطعه چندان‌كه در صحيفهء عالم نگه كنيم :
بيچاره آدمى است و غم‌خواره آدمى است * هركس به قدر خويش گرفتار محنتى است
كس را نداده‌اند برات مسلّمى . المؤمن عرضة للبلاء ، هركه را طاوس بايد جور هندوستان كشد . بلا در لغت عرب به دو معنى متضادّ آمده است : نعمت و زحمت . يعنى : نسبت به بعضى آن است و نظر به رهطى اين ، تو از آنان باش ، نه از اينان ، نظم :
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 617 | ادهم عزلتى خلخالى