* * *
وسوسهء نفس فراموش كن * از دل و جان گفتهء من گوش كن
هستى تو كان جواهر بود * از خَبَث ما و تو طاهر شود
راست به إلّا رسى از ملك لا * راه بيابى به بقا از فنا
مگذر از اين نامه كه نگذشتنى است * نيك نظر كن كه نظركردنى است
* * *
شكر خدا را كه به من داده هوش * دانشم آموخت ز راه سروش
باز رهانيد ز گمراهيم * كرده به هر مخمصه همراهيم
هرچه به پيش آمد و او يار شد * در پى هر كار مددگار شد
كرد به من لطف و كرم آنقدر * كز خودى خويش شدم بىخبر
كرد مرا از منى من جدا * ساخت به هستى خودش آشنا
وحدت خود كرد به من آشكار * تا كه شدم در دو جهان كامگار
رهبر من راهبرى را نمود * كز دل من زنگ جهالت زدود
داد من از هستى وهمى ستاد * چون نظرش بر من مسكين فتاد
گشت مرا چون ز كرم پير او * زد به مس قلب من اكسير او
مصطلح قوم به من ياد داد * بر رخ من باب سعادت گشاد
جزء بدم متّصل كل شدم * گِل بدم اكنون همگى گُل شدم
برق بدم آب شدم از گداز * فحم بدم نار شدم از نياز
عكس بدم راه ببردم به اصل * فصل تنم گشت مبدّل به وصل
از كرمش شد همه كارم نكو * عاقبتم خير شد از يمن او
* * *
بندهء اويم من و او شاه من * زان كه نموده است به من راه من
خامهء من ناطق از انعام اوست * نامهء من نامهور از نام اوست
اى كه بدين نسخه نمايى گذر * از سر هستى و منى درگذر
گر به خطايى ببرى ره روان * بهر خدا كوش به اصلاح آن