به اعراض و الوان زند راه من * ز صورتپرستى است جانكاه من
ز بوى رياحين ناپايدار * مرا كرد محروم از بوى يار
نهاده است در راه من دام كام * نيارم كه بردارم از بيم گام
ز حرص و رياء و مراء و جدل * درافكند در عقل و دينم خلل
به شهوت گرفت از كفم عافيت * ز نخوت به شقوت شدم عاقبت
بسوزد گهم از حسد كه ز قهر * چشاند ز بد اعتقاديم زهر
به پا رفت چندان به راه غلط * كه افتاد را هم به چاه سخط
برى كرد با كبر و كينم ز دين * ندانم چه خواهد ز من اين لعين
نمود آنقدر حيله در كاروبار * كه فايق شد او من شدم خوار و زار
به زور قوى قوّت از من ببرد * به دست سپاه حواسم سپرد
فكند از گلستان در آتش مرا * همىدارد اندر كشاكش مرا
نه تنها منم شاكى از دست او * كه دارد جهانى به تنگ آن عدو
ز بدخلقيش خلق نفرت كنند * ز وضعش بد و نيك لعنت كنند
بدش خوب بنمايد و خوب بد * بود شيوهاش شيوهء ديو و دد
حيا و ادب نيستش مطلقا * نه از كس كند شرم و نى از خدا
ز ابرار و اخبار دارد فرار * كند صحبت گمرهان اختيار
ز همصحبتيهاى اصحاب شر * شده مسخ بل فسخ و ز آن بىخبر
عجبتر از اين آنكه آن رو سياه * كند عجب بر كارهاى تباه
ظلوم و جهول است و بىاعتبار * نه علمش بود نى عدالت شعار
شده عاشق سجن تنگ بدن * فراموش كرده ز غفلت وطن
چه گويم به چندانكه گويى بد است * نگونسار و بدبخت و نابخرد است
* * *
امان اى كس بىكسان الأمان * كه از دست وى آمدم من به جان
به حقّت كه از خود رهائيش ده * وز اين تيرگى روشنائيش ده
فنايى عطا كن به ذات بدش * بدل كن به نيكى صفات بدش