تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
به اعراض و الوان زند راه من * ز صورت‌پرستى است جانكاه من ز بوى رياحين ناپايدار * مرا كرد محروم از بوى يار نهاده است در راه من دام كام * نيارم كه بردارم از بيم گام ز حرص و رياء و مراء و جدل * درافكند در عقل و دينم خلل به شهوت گرفت از كفم عافيت * ز نخوت به شقوت شدم عاقبت بسوزد گهم از حسد كه ز قهر * چشاند ز بد اعتقاديم زهر به پا رفت چندان به راه غلط * كه افتاد را هم به چاه سخط برى كرد با كبر و كينم ز دين * ندانم چه خواهد ز من اين لعين نمود آن‌قدر حيله در كاروبار * كه فايق شد او من شدم خوار و زار به زور قوى قوّت از من ببرد * به دست سپاه حواسم سپرد فكند از گلستان در آتش مرا * همىدارد اندر كشاكش مرا نه تنها منم شاكى از دست او * كه دارد جهانى به تنگ آن عدو ز بدخلقيش خلق نفرت كنند * ز وضعش بد و نيك لعنت كنند بدش خوب بنمايد و خوب بد * بود شيوه‌اش شيوهء ديو و دد حيا و ادب نيستش مطلقا * نه از كس كند شرم و نى از خدا ز ابرار و اخبار دارد فرار * كند صحبت گمرهان اختيار ز هم‌صحبتيهاى اصحاب شر * شده مسخ بل فسخ و ز آن بىخبر عجب‌تر از اين آنكه آن رو سياه * كند عجب بر كارهاى تباه ظلوم و جهول است و بىاعتبار * نه علمش بود نى عدالت شعار شده عاشق سجن تنگ بدن * فراموش كرده ز غفلت وطن چه گويم به چندان‌كه گويى بد است * نگونسار و بدبخت و نابخرد است
* * *
امان اى كس بىكسان الأمان * كه از دست وى آمدم من به جان به حقّت كه از خود رهائيش ده * وز اين تيرگى روشنائيش ده فنايى عطا كن به ذات بدش * بدل كن به نيكى صفات بدش