پرسيد ، گفت : راهى است تاريك قدم در آن منه . بار سوم كه پرسيد ، گفت : سرّى است از اسرار خدا ، از آن مپرس للمولوى :
گر نبودى خلق محجوب و كثيف * ور نبودى حلقها تنگ و ضعيف
در حقايق داد معنى داد مى * غير از اين منطق لبى بگشادى
با لب دمساز خود گر جفتمى * همچونى من گفتهايى گفتمى
و گفت : روزى حضرت موسى ، على نبيّنا و عليه السلام ، در طور دل ، از مى مناجات و از پرتو نور عرفان بىهوش بود . در آن مستى كه عين هشيارى است و در آن بىهوشى كه كمال هوشمندى بود ، گفت : « خداوندا ، آنچه در زاويهء محقّر و گوشهء بيتوتهء من است در خزينهء معظم و گنجينهء مفخم تو نيست ، ندا آمد كه : يا موسى ، توجه دارى كه ما نداريم ؟ جواب داد كه : عزيزا و كريما ، من همچو تويى دارم و تو چون خودى ندارى » .
و در حديث آمده است كه : « لا يسعنى أرضى و لا سمائى و يسعنى قلب عبدى المؤمن » . يعنى نه در زمين گنجم و نه در آسمان ، و ليكن در دل بندهء مؤمن گنجم .
بدان خردى كه آمد حبّهء دل * خداوند دو عالم راست منزل
و ليكن نه بر سبيل حلول و نه به طريق اتّحاد ، كه قائل به حلول و اتّحاد كافر و مردود و بىدين و بىيقين است و راه به جايى نبرده است . شيخ شبسترى :
حلول و اتّحاد از غير خيزد * ولى وحدت همه از سير خيزد
حلول و اتحاد اينجا مُحال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است
و در خبر است كه از خواجه عالم پرسيدند كه كعبه شريفتر است يا دل . گفت : دل ، از آنكه بناكنندهء كعبه ابراهيم خليل است و بناى دل از ربّ جليل . آن را به واسطه ساخت و اين را بىواسطه پرداخت .
چگونه كعبه نپوشد لباس ماتميان * كه خانه جودش در مقابل افتاده است
بدانكه نسبت كعبه به دل چون نسبت مهمانسراى و ديوانخانهء پادشاهان است به حرم و گنجينه و خلوتخانه . از اين است كه جز خداوند تعالى را بدان راه نيست .
و در خبر است كه : كعبه را خراب كردن و سنگ و خشت آن را به اطراف عالم بردن نزد حقتعالى بدان نرسد كه وليّى از دوستان وى را شكسته و آزرده كنند . للمولوى :