تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
و اين حالات نه ديدنى است و نه شنيدنى . غرض آنكه تا كسى از عالم ملك و ملكوت و ناسوت و جبروت و لاهوت به سير و سفر ، به تربيت كاملى ، با جذبهء لم‌يزلى آگاه نبود اين زبان را نتوان فهميد و از اين بيان سر بيرون نتواند برد .
چون نديدى شبى سليمان را * تو چه دانى زبان مرغان را
امّا چون از جام ارادت صاحب‌دلى كسى مى توجّه نوشد و از جان و دل در دوام ذكر بكوشد به علم اليقين بداند كه ، فغانى :
هرچه در كارگاه امكان است * پرتوى از جمال جانان است
و به عين اليقين ببيند كه ، خواجو :
كه جهان صورت است و معنى اوست * ور به معنى نظر كنى همه اوست
و كوردلان بىبصيرت چون اين سخن از وى بشنوند نيش تشنيع و تير انكارش زنند . بلى نابيناى مادرزاد اگر انكار آفتاب كند معذور است ، بلكه تصديق وجود آن از وى بديع و دور است .
« وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ » .
ندارد باورت اكمه ز الوان * اگر صد سال گويى نقل و برهان سفيد و سرخ و زرد و سبز و كاهى * نباشد پيش او غير سياهى
و وى از روى لطف و مرحمت گويد :
گر ز من باورت نمىآيد * چشم بگشاى تا ببينى باز كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
و گشادن اين چشم دل موقوف است بدانكه از كحل الجواهر : « بى يسمع و بى يبصر » مرتبه‌اى بدان كشند ، و از داروى : « اتّقوا من فراسة المؤمن فإنّه ينظر بنور اللّه » ذرّه‌اى بدان ريزند . و ليكن مگر : « كور مادرزاد بدحال كجا بينا شود از كحل كحّال » از آن جهت بدين دواء احتياج است كه خداى را به غير وى نتواند شناخت و به جز به نور او او را چيزى نتواند يافت . پس :
ديده‌اى وام كن ز خالق خلق * تا ببينى به ديدهء خلّاق كه همه اوست هرچه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
و بىآنكه بخار مى محبّت بر دماغ روح زند و كيفيّت مفرّح عشق در دل‌وجان جا
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 583 | ادهم عزلتى خلخالى