بازگرد از دنيا به سوى آفريدگار خود در حالتى كه تو از وى راضى و وى از تو خشنود . پس در آدر زمرهء بندگان خاصّ من ، و قدم نه به بهشت من و « نور كبود » در اين منزل سالك را مرئى شود .
طور سوم ، صفا دادن و آراستن دل است به اخلاق حميده و اوصاف پسنديده . يعنى :
حكمت و عفّت و عدالت و سخاوت و كرم و جود و سماحت و احسان و لطف و فتوّت و مروّت و رجاء و محبّت و رفق و شفقت و عفو و مرحمت و تواضع و حلم و حياء و بشاشت و ورع و تقوى و عبادت و طاعت و غيرها . و در اين مقام « نور زرد » ديده شود .
و طور چهارم ، تخليهء سرّ است و پاك كردن باطن از جهالت و اعتقادات فاسده و اراجيف قشريّه و خواطر صوريّه و به ياد هويّت غيب چنان مشغول شدن كه غير به خاطر نرسد . و اين غايت جمعيّت خاطر و نهايت صفاى باطن است . و در اينطور « نور سفيد » پرتو افكند .
طور پنجم ، تخليهء روح است از دنائت همّت و رذيلت طبع و تقيّد به عالم سفلى و تجليهء وى به علوّ همّت و طيران در عالم علوى در نهايت ملكوت . و در اين باديه جميع الوان متلوّنه از « رنگ سياه » مضمحل گردد و جميع تعيّنات و تكثّرات در عالم جبروت داخل شود و بر عرش و ما فيها اطّلاع به هم رسد .
طور ششم ، [ اندر اينجا مطلبى ساقط شده ] كه خفى و پوشيده بود حالى وى شود .
طور هفتم ، غيب الغيوب است ، طائر بلندپرواز روح چون در طيران از نهايت جبروت به لاهوت رسد ، فناء فى اللّه و بقاء للّه حاصل كند ، و عنقا صفت اسم بلا مسمّى گردد ، و به مضمون :
اى ز غيب الغيوب كرده نزول * به سراپردهء نفوس و عقول
اطّلاع يابد . و چون فتح باب حال با مفتاح قال متعذر و دشوار است ، زياده از اين باب فايده ندهد . گلشن :
چو اهل دل كند تغيير معنى * به مانندى كند تعبير معنى
هر آن معنى كه شد از ذوق پيدا * كجا تعبير لفظى يابد او را
معانى هرگز اندر حرف نايد * كه بحر قلزم اندر ظرف نايد