تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
ميّسرش نبود . با خود گفتى : اى كاشكى هرگز از كتم عدم به صحراى وجود قدم ننهادى ، و به جايى نمىرسيد . و از تخيّل اين معنى غم و المش زياده مىگشت كه عروس نازنين باكمال جمال در سراى معطّر شاهانه منتظر و خواهان وصال مىباشد و با خيال من شب به روز آورد و من در مقبره چون مزبله دست در آغوش مرده نهاده باشم . گوش كن اى صاحب هوش و مغز ، نفس نقد حال توست اين مثال نغز : آن پادشه‌زاده تويى و آن شراب جهل و آن مستى غفلت و آن شب زمان دنيا و آن قبرستان مكان دنيا و آن مردگان اهل دنيا و آن دختر محتسب مال و منال و شهوات و آن محتسب شيطان و آن چرك بدبو هوا و هوس و عادات ذميمه ، و آن سلطان جهان خداوند جهان و آفريدگار زمين و زمان ، و آن جماعت از صغار و كبار ، احبّاء و اعداء شياطين انس و جنّ و دشمن دنيا و دين ، و اوليا و ملائكهء مقرّبين و مؤمنان گزين و برادران امين و دوستان بيقين ، و آن عروس حوريان و غلمان و ولدان ، و آن سراى شاه بهشت عنبرسرشت ، و آن شب اين جهان و آن روز فرداى قيامت - كه به مقتضاى :
« يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ » ،
يعنى : روز قيامت روزى است كه پرده از روى كار برافتد و هرچه نهان و پوشيده باشد آشكار و پيدا گردد - و اين آلودگى دنيا كه در اينجا عرض معنى مىنمايد در آنجا صورت جواهر پيدا كند . هرگاه آن شهزاده از صدور آن ادا از وى خلاف عرف و موافق رضاى پدر نبود و از اطّلاع آمدن جمع قليلى كه همه در معرض فنا و هدف تباه بودند بر حال وى چندان متألم و متأسف گردد چنان خجالت و شرمندگى كند ، پس تو را چه حال خواهد بود كه عملت از آن شنيع‌تر و كارت از آن قبيح‌تر بود ، و خلق اوّلين و آخرين بدان [ اطلاع ] يابند و مخالف دين بود ، و موافق رضاى خداى قهّار نبود .
قولى به سر زبان خود بر بستى * صد خانه پر از بتان يكى نشكستى گويى كه به يك قول شهادت رستم * فردا بكشى خمار كامشب مستى
چندان « وا ويلى » بگويى و چندان فرياد « وا حسرتا » برارى و از روى ندامت به زارى و چندان تخم حسرت بكارى كه از بسيارى بشمار درنيايد و دم به دم و ساعت به ساعت :
« يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً »
بر خوانى . يعنى : كاشكى من خاك بودمى ، و نفعى
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 556 | ادهم عزلتى خلخالى