ترك اين تون گير و در گرمابه ران * ترك تون را عين آن گرمابه دان
حقا كه دنيا گرمابه است و انسان را بدان براى غسل كردن و پاك شدن فرستادهاند . و حوض اين گرمابه شريعت است و خزينهء وى طريقت و سرچشمهء وى حقيقت .
و گفته است : پادشهزادهاى بود ، پدر وى جهت او عروس نازنينى آورد و اقران و همچشمان و امثال وى را به عروسى وى طلب كرد ، به سر شب مست شراب گشته ، از مجلس بيرون شد تا خود را به عروس رساند ، اتفاقا دختر محتسب شهر مرده بود ، وى را در ميان قبرستان ميان لحاف و جامهء خواب خوابانيده بودند ، گرداگرد وى شمعهاى كافورى برافروخته بودند ، چنانكه قانون اهل آن روزگار و قاعدهء آن بود ، چشم پسر از دور بدان روشنايى افتاد ، به خيال آنكه مگر خلوت سراى وى است به جانب وى متوجّه شد تا آنكه به درون خانه رفت ، و آن ميّت چنان خوابيده و آن منزل را چنان آراسته ديد از غايت مستى و نهايت بىخردى مرده را از زنده نشناخت و خود را بر سر آن ميّت انداخت و آنچه نبايست ساخت بساخت ، از درون آن ميّت زرداب متعفن و مادّهء بدبويى سر داده بيرون ريخت و شهزاده غش كرد و بىهوش افتاد .
چون روز شد پدر به طلب پسر و جستوجوى فرزند افتاد ، و بعد از سعى بسيار ، يكى از خادمان محتسب كه بدان مقام هر روز سرى مىكشيد ، به پادشاه احوال پسر را عرض كرد و پادشاه و سلاطين و امراء از احبّاء و اعداء جميعا از روى تعجّب بدان مقبره ، رفتند و آن حال را مشاهده كردند ، متعجّب و حيرانتر گشتند ، و به معالجه و دوا پسر را به هوش آوردند .
چون شهزاده چشم گشود خود را در آن مقبره ديد با عورت مكشوف غرق زرداب و چرك و بوى عفونت در دماغ پيچيده ، مرده در پيش با وى جمع شده .
جمعى از ياران و همجنسان و دانايان با پدر مهربان و سلطان عظيم الشأن بر سر وى اجتماع نمودند و در طعن و تشنيع و حيرت شگفت نمودند .
و از ملاحظهء آن حادثه و از ديدن آن عارضه جهان و شمع روشن در مدّ نظرش تنگ [ و تاريك ] شده و از غصّه و اندوه و شرمندگى گلشن زندگى بر وى گلخن گشت و شربت حيات زهر ممات نموده به مرگ راضى بود و به نيستى خشنود . و ليكن