تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
و نجاسات حاصل از آن را به سراى ملك ريزد و در و ديوار آن را بدان بيالايد و خار و خاشاك بسيارى نيز بر راهرو و دهليز و حايط وى بپاشد و توقّع احسان و طمع نوازش از ملك دارد ، بىعقل و بىدانش خواهد بود . ملك ، بعد از اطّلاع بدان ، با وى چها كند . دل آن خانه است و عمر نفيس آن جنس عالى ، و عبادت و طاعت و معرفت و محبّت و علم و ساير اخلاق نيك‌فرش و بويهاى خوش ، و پادشاه خداوند تعالى ، و بنده تو ، و نجاست دنيا ، و بوى بد وى هوا و آرزوهاى نفس نحس ، و خار و خاشاك علايق و اسباب حيات دنيا . للمولوى :
اين‌چنين عمر عزيز بىبها * مىدهيدش بىعوض هر دم چرا غبن نايد مر تو را اى مرد كار * گل دهى از دست و بستانى تو خار بيشمار و بىحد و بىعد شود * عمر دو روزه كه در طاعت شود
سوم ، آنكه به سبب التفات به دنيا و التذاذ از شهوات آن قساوت دل حاصل شود و از عبادت لذّت نيابد . و اين از جمله مهلكات است ، و علامت آنكه روحانيّت ضعيف شده و ضايعهء دل از ياد مرض غفلت خلل پذيرفته و جسمانيّت قوّت گرفته است ، و مقرّر است كه ضعف و فتور و نقصان هريك از اين دو موجب قوّت و صحّت و ازدياد آن ديگرى مىگردد ، پس عاقل كه ايثار فانى بر باقى و اختيار محنت باقى بر فانى كند چگونه سفلى را بر علوى و صورى را بر معنوى برگزيند . للمولوى :
برگ تن بىبرگى جانت فزود * وين بيايد كاستن و آن را فزود نان گل است و گوشت كمتر خور ازين * تا نمانى همچو گل اندر زمين گر تو اين انبان ز نان خالى كنى * پر ز گوهرهاى اجلالى كنى
چهارم ، آنكه آنچه مقصود وى است عكس آن را مىطلبد و ضدّ مطلوب را مىجويد ، زيراكه منظور وى نعمت و آسايش است و خود را به نقمت و بليّت و آزار مىاندازد و در ميان ماران گزنده و سگان درنده كه دنياداران باشند مىافتد كه با نيش حسد و دندان طمع وى را مىگزند و مىدرند . للمولوى :
دائما از بيم غم در عين غم * وز پى هستى فتاده در عدم
و عقل با اين يك جا جمع نشود .