تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
آرايش كرده ، دندانهاى آشكار نمودار داشته باشد و از ديدن آن مردم مشوّش الحال و پريشان خاطر شوند . پس وى را بر سر خلايق بدارند و بگويند : مىشناسيد اين كيست ؟ پس ايشان بگويند : پناه به خداى مىبريم از شناختن وى . آن‌گاه فرشتگان گويند : اين آن دنياست كه بدان فخر مىكرديد و بر سر آن قطع رحم مىكرديد و بدان بر يكديگر حسد مىبرديد و براى آن با يكديگر بغض و كين مىورزيد و بدان فريفته شده بوديد . پس از آنش در جهنّم بيندازند . پس دنيا گويد : خداوندا ، كجااند پيروان و خواهانان من . پس حق تعالى امر كند كه اتباع و اشياع و دوستان وى را نيز به وى ملحق سازند و به دوزخ برند . و در خبر است كه حضرت عيسى ، عليه السلام ، دنيا را ديد كه صورت عجوزهء غدّارهء مكّاره ، چنان‌كه شنيدى ، و يك دست وى خون‌آلود و ديگرى را خضاب و حنا بسته ديد . گفت : از چيست كه يك دست به خون گلگون است كه علامت ماتم است و دست ديگر به خضاب كه نشان عروسى است . گفت : هركه مرا خواستگارى كند دست حنا كرده‌ام كه فرصت دست ديگر نشود ، و آن دست ديگر را به خون وى گلگون كنم . بيت :
كسى را كه باشد فرا پيش مرگ * نشايد كه يك لحظه خرّم بود خوشا خوش بود گوشه‌اى كاندرو * عروسى و ماتم به يك دم بود
گفت : اين همه مىبينند باز به تو رغبت مىكنند ؟ گفت : پدر را مىكشم ، پسر ميل نكاح مىكند و پسر را هلاك مىكنم ، پدر قربانم مىشود . گفت : هيچ فرزندى دارى ، چون خود سحّار و مكّار و بىاعتبار ؟ گفت : نه ، بكرم ، و كسى با من جفت نشده است . گفت : از چه ؟ گفت : از آن هركه مرد بود مرا نخواست و هركه نامرد بود خود از وى كارى نمىآمد و آن‌قدر امانش هم ندادم . مصباح سراى هدايت و آفتاب عالم ولايت ، ضياء حدقهء طريقت و سناء ديدهء حقيقت ، حكيم غزنوى مىفرمايد . نظم :
از پى مشغل دنيا سر هر مه خواهى * كه تو را عمر كم و سيم فراوان گردد خود گرفتم كه پس از سعى و تكاپوى تمام * آن‌چنانى كه دلت خواست بدان‌سان گردد به چه‌اى ايمن ازين عالم ناپابرجا * كه به يك‌دم زدنش كار دگرسان گردد