را بر آستان در درويشان خاكسار و مسكينان بىمقدار نهاد ، و به مفتاح « الفقر فخري و به أفتخر » در گنجينهء صبر و دولت و خزينهء سلطنت و ولايت و وحدت را به روى فقراء كه امراى خدايند بگشاد ؛ و بر آل طيّبين و اولاد طاهرين آن حضرت كه مقتداى اهل دين و پيشواى اهل يقيناند .
( مقدمه )
امّا بعد ، چنين گويد بندهء روسياه و مجرم كار تباه و عاصى گمكردهراه ، با ملال بىمآل و پريشان حال مقيّد به قيل و قال ، المعتصم بلطف اللّه الغنيّ ادهم الأردبيلي الواعظ القرشيّ : چون اين گداى بينوا را كريم على الإطلاق و جواد بالاستحقاق از روى فضل و احسان از خوان
« يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً » ،
( بقره ، 296 ) قرص نانى ، و از خزانهء :
« فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً »
( كهف ، 65 ) ، جوهر تابانى عطا كرده بود ؛ و به تأييد و تقويت آن و به تفريح و تنوير اين از ضعف ، و فتور تب حرص و محبّت دنيا رسته و از ظلمت غفلت و بطالت و اتّباع هوا و طول امل جسته ، و سلاسل علايق و اغلال عوايق را درهمشكسته ، و به بقاء و لذّت و راحت و شهرت دنيا آگاه شده بودم .
و حسب الاقتضاء :
« نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ »
در گوشهء توكّل و زاويهء تفويض و تسليم نشسته بودم ، و در موعظه و نصيحت و رحمت و مهربانى بر روى خلق خدا گشوده ، و جمعى را به ظاهر و طايفهاى را به باطن راه مىنمودم ؛
و گروهى را مىديدم از واعظان نادان و عالمان جاهل و درويشان و صوفيان بىحاصل كه از علم و دانش و تصوّف و سلوك به نام و لباس قناعت كرده بودند ، و از معنى به صورت راضى شده ، و فريفتهء جيفهء دنياى غدّار سحّار مكّار گشته ؛ و بعضى از ايشان به سبب كثرت مال و منال دنيوى ، حسب الحكم
« إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى » ،
( علق 7 ) طاغى و گمراه گرديده .
و رهطى به مقتضاى « الدّنيا جيفة و طالبها كلاب » سگصفت از پى تحصيل آن افتاده و از عوام و خواصّ انام طمع و توقّع مىنمودند ، و به ديدن امراء و ارباب مناصب و دنياداران به جدّ و جهد تمام مىرفتند و آن را شرف و فخر خود مىدانستند ، و به صريح يا در لباس